ادراک و ابطال فهمِ جهان هستی در مسیر پراکندگی و انسجام-تحلیلی بر رمان کدامین گل به سر بسرشته تر اثر مجید خادم-سمیرا صفایی زاده
ادراک و ابطال فهمِ جهان هستی در مسیر پراکندگی و انسجام
تحلیلی بر رمان کدامین گل به سر بسرشته تر اثر مجید خادم
سمیرا صفایی زاده
این متن در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیستم و سوم– بهار 1402) منتشر شده است.
زمانی که یک داستان را میخوانم و در بازگشت به آن نگاهی کلی میکنم، اولین و مهمترین سؤالی که ذهنم را درگیر میکند این است که نویسندۀ آن چگونه ایدهای خام و به کلمهدرنیامده را قالببندی کرده و به کلمات و پاراگرافها تبدیل کرده است؟ وقتی که هنوز بیشکلتر از آن است که بتوان کلیتی برایش متصور شد. چگونه مسیر بازنمایی پیدا کرده و به پیرنگها و شخصیتها تبدیل شده است؟ کلمات و صحنهها و پیرنگها فهمهای پراکندهای هستند که وقتی در چارچوب منسجمی بیان میشوند، معنا پیدا میکنند. شاید بتوان گفت سؤال ذهن من چگونگی شکلگیری بستار یک اثر است. میتوانیم ادعا کنیم که در طیف پراکندگی/انسجام در یک روایت، هرچه به سمت انسجام پیش برویم معناها واضحتر شکل میگیرند و و قطعیتر میشوند؛ اما هرچه به سمت پراکندگی حرکت کنیم معناها ماتتر شده و تأویلپذیری افزایش می یابد و اگر نقطهای به نام پراکندگی مطلق بتوان تعریف کرد، احتمالاً در آن نقطه معنایی نخواهیم داشت. اگر مسیر فهم را مسیر منسجمکردن ادراکهای پراکنده در نظر بگیریم، این مسیر نقطۀ پایانی دارد و آن نقطه منسجمترین و واضحترین بستار ممکن دربارۀ آن موضوع است.
حال اگر مسئله، فهم جهان هستی یا فهم ارتباط من با جهان هستی باشد، برای درک آن به الگوهای انسجامساز نیاز است. داستانها الگوهایی هستند که در قالب آنها جهان را ادراک و فهم میکنیم و همین الگوها در داستانهای بعدیمان نفوذ میکنند. روانشناسهای گشتالت بر این باورند که ساختارهای منسجم جهان نه واقعیتی در بیرون از ما که الگوهایی ساختارمند و وابسته به ذهن ما هستند و فهم ما را میسازند. ارتباط بین انسجام و فهم انسان است که جهان بیرون را ساختارمند ادراک میکند. به این شکل که ذهن برای فرار از آشفتگی، جهان ادراکیاش را ساختارمند میکند و انسجام میبخشد. هرچند ما ساختارهای ارائهشده از جانب تمام کسانی که جهان و قوانینش را تبیین کردهاند جسته و گریخته شنیدهایم و باورهایمان را ساختهایم؛ اما میشود جنبههای منحصربهفردی از فهم هستی را نیز از درون داستانها کشف کرد و روایتی از هستی را از نگاه روایتکنندۀ یک داستان خواند و فهمید.
به نظر میرسد که نویسندۀ یک داستان برای خلق یا نمایش یک جهان داستانی میتواند از راوی به منظور عامل انسجامدهنده استفاده کند. در درجهای بالاتر، راوی میتواند در خلق روایت نیز بسیار تعیینکننده رفتار کند؛ چرا که تمام کلمات متن از زبان راوی است. تمام صحنهها از زاویۀ دید راوی ساخته و روایت شده و خیلی وقتها فهم راوی است که تفسیری از جهان داستانی را به ما ارائه داده است. به طور کلی هرآن چیزی که در یک متن ادبیات داستانی میخوانیم جهانی است که راوی آن را دریافت کرده است. بنابراین راوی داستان و پرسپکتیوی که برایش درنظر گرفته میشود، قرار است جهان داستانیِ هنوز پراکنده را یا گاهی حتی ایدۀ شکلنگرفتۀ نویسنده را ابتدا درک کند و با ترتیبی از کلمات، منسجم کند و با نظمی زمانی به آن مسیر حرکت دهد و نهایتاً کلیتی از آن را به ما ارائه دهد. پس میتوانیم ادعا کنیم نویسندهای که راوی داستانش را عامل منسجمکننده برای جهان داستانیاش در نظر گرفته، به او امکان خلق روایت را داده است. او راوی را با همۀ ویژگیهای شخصیتی معینی خلق میکند و در مرحلۀ بعد راوی است که شروع به خلق روایت میکند؛ چراکه شخصیت راوی است که تعیین میکند به کدام صحنه توجه شود. تکتک کلمات روایت، واکنش راوی در برخورد با جهان داستانی است. میتوانیم خلق روایت را کنش مؤلف یا نویسندۀ ضمنی نیز بدانیم؛ اما آنها نمیتوانند از حدود پرسپکتیو راوی تجاوز کنند؛ بنابراین خلق روایت نمیتواند مستقل از راوی اتفاق بیفتد. راوی در این خلق همیشه دخیل است. او آزادی عمل گستردۀ نویسنده را به حدود دنیای ادراکیاش محدود میکند و با این کار پراکندگی و گستردگی را به سمت محدودیت و انسجام سوق میدهد؛ در واقع پرسپکتیو روایی است که مرزهای ادراکی جهان داستانی را حدگذاری میکند و ما از خواندن روایت کاملاً متوجه میشویم که راوی چه چیزهایی را میفهمد و چه چیزهایی خارج از حوزۀ ادراکش قرار دارند. حال نویسنده با تمهیداتی میتواند جهان خارج از ادراک راویاش را به ما نشان بدهد یا ندهد.
با نگاهی به رمان کدامین گل به غم بسرشتهتر میتوانیم این فرض را دقیقتر بررسی کنیم. این فرض که راویهای خلقشده چگونه دست به خلقی میزنند که جهان داستانی گسترده و پراکندهای را به روایتی منسجم و فهمشدنی تبدیل میکنند. آنجا که هم راویها مجیدند و هم روایتشده مجید خادم. در این داستان نظام راوی در عین ساختارمندی و انسجامی که دارد، به گونهای از آزادیِ پراکندهای دست یافته است تا بتواند جهان داستانیاش را ورای تعاریف ساختارمند معمول نمایش بدهد. از طرفی هم در آزادی رها و بیقیدوبندی نیست که توانایی انتخاب را سلب کند. گویا در طراحی اولیۀ راویهای داستان، شکل عملکردشان و محدودۀ وظایفشان به طور کلی تعیین شده است جوری که به پریشانی روایت در داستان برنمیخوریم؛ یعنی در طیف پراکندگی و انسجام، جهان داستانیمان آنقدر به سمت پراکندگی حرکت نکرده که من خواننده نتوانم بعد از پایان اثر، کلیت شکلیافتهای از آن در ذهن تجسم کنم. البته رفتوبرگشتهایی به دو سر این طیف (پراکندگی/انسجام) در طول داستان میبینیم که از تمهیدات نظام راوی است.
فرض من بر این است که در ابتدای نگاه به جهانی داستانی بیشترین حد پراکندگی را ادراک میکنیم و با قدمزدن در آن کمکم انسجام شکل میگیرد. این فرض برای همۀ داستانها صادق نیست و این کاملاً به شکل و شخصیت راوی بستگی دارد که تصمیم گرفته به سمت انسجام در ادراکش حرکت کند یا پراکندگی. برای بررسی فرضم باید کمی راویهای داستان را تشریح کنم.
در شروع داستان و از همان صفحۀ اول حضور دو راوی را مشاهده میکنیم که با هم در گفتوگو هستند و با زبان خاصشان و فونت متفاوتشان کاملاً قابل تشخیصاند. هردوی آنها مجیدند، مجید خادم و گفتیم که روایتشده هم مجید خادم است، پس برای درک جهان داستانی اثر انگار نگاه ما معطوف میشود به سه خط پیرنگی از سه مجید خادم. سه وجه متفاوت انتخاب شدهاند که هر کدام با زبانِ خاص خودش روایت شده است. داستان پراکندگی لازم را به اثر میدهد تا جهان داستانی به اندازۀ ممکن بست پیدا کند، آنگاه پیرنگهایی شروع به شکلگیری میکنند. پیرنگهای مجیدها.
راوی اول
«دستی، مجید، گردنم را گرفته، میفشارد، چیزی، دستی، جیبی، گلویم را، میفشارد. آویزانم. خواستم چیزی بگویمت؟» (خادم،۱۳۹۸: ۸).
من اسم این راوی را راوی اول میگذارم. صحنۀ ناتمام و فرارکنندهای را شبیه به صحنۀ این جمله از ابتدای این رمان تا پایان خط پیرنگی این راوی به شکل موتیف تکرارشونده میبینیم. کمی روی رفتار این راوی دقیق شویم.
«چشمهایم چون عبور کنند از هیجان سرخی پشت پلکها خواهم گشو… و خود را گشودشان در مکانی خواهم یافت مکانم همین مکان همین که اکنون در آنم همچون طفلی در زهدانی همچنان با خود نشسته با خود به هم…»(همان: ۹)
اگر به زبان این راوی دقت کنیم، آشفتگی دستوری و حتی واژگان ناتمام میبینیم.صحنههای توصیف شده از زبان این راوی غیر واضح و خوابگونه هستند.
«…در چارچوبی بیگمان در اتاقم کعبی همین اتاق پشت میزی کعبی روی صندلیام بر فرشی کعبی بر لحاف همیشه مچالۀ روی تختم روی تختی. کعبی»(همان: ۹)
در این توصیف خاص که انگار موجودی چارچوبگریز در این همه فضای کعبی اسیر شده، ما حتی در زبان او هم پایبندی به هیچ قاعدهای نمیبینیم.
«در آغوش میفشاردم بیامان دستها سست میشوند کاغذها از دستم فرومیافتند این کاغذها»(همان:۹)
در بررسی پیرنگ این راوی صحنههایی چنین مداوم تکرار میشوند. ترس، فرار، کاغذهایی که راوی نگرانشان است و موجودی که توصیفش را میبینیم:
«تنی است پیچیده در ردایی، نه ردا که شولا که نه شولا که شنل که کمی پیشتر که نه شنل که پالتویی یکدست سیاه از سر تا پا قالب تن ندارد چون خیمهایست سیاه. دستی در جیب با چیزی بازی میکند. در جیبی. دستی. چیزی.»(همان: ۹)
«…هرچه از کاغذها میتوانم از مرداب خون بیرون میکشم. کف دستم روی میز چوبی عرق کرده است.کدام صفحه بودم؟ کدام صفحه بود؟ آن هفتمبن نوزاد، که داشت از نو زاده میشد تا نامش را مجید کنم؟»(همان:۱۰)
توصیف این راوی و پیرنگش از وجههای دیگر این داستان سختتر است. با تکرار این صحنهها و فرارهای متوالی روبهروییم تا جایی در وادی هفتم به پایان این پیرنگ میرسیم.
«بیرون میریزد. کارت ویزیتها. پارهپاره میشوند. کارت شناساییام. کارتهای بانکی، گواهینامهام. پارهپاره میشوند…»
برای کسی که این رمان را خوانده باشد مشخص است که صحنههای توصیفی و کلمات این راوی در طول حرکت پیرنگیاش واضحتر و فهمپذیرتر شدهاند و کلیت شخصیت او انسجام بیشتری یافته است. این در حالی است که رمان با سه صفحه از کلمات فهمگریز و صحنههای به شدت مبهم این راوی شروع میشود و به پیش که میرویم حجم اختصاصیافته به او در هر نوبت کمتر میشود و حجمهای مربوط به راوی دوم بسیار بیشتر میشود. راوی دوم و روایتش ساختاری منسجمتر به دست میدهند؛ بنابراین میتوانم فرض خودم را درست در نظر بگیرم که داستان در پراکندهترین حالت ممکن خودش شروع شده است؛ اما در پیشروی رو به انسجام حرکت میکند چونان نگاه بشر به جهان هستیاش.
راوی دوم
شخصی که راوی اول در توصیفش چنین میگوید: «پا میگذاریم این بار. به درون خانه. اینجا. برای اولین بار. پا میگذاری. نمیگویم بدوی. من میدوم. تو تندتر ورق بزن. از برای همین پایت را نهادم. اینجا. به درون خانه. نه برای اولین بار.» (همان:۱۳)
یا خودش به راوی اول اینگونه میگوید: «و یکی دیگر از حسرتهایم…. یکیدوتا نیستند. تو خودت اینطور ساختیام. پر از حسرت. بگذار یکیشان را…» (همان:۲۰)
یا جای دیگر باز میگوید: «تو هم که من را وسط این خاطرهها انداختی اینطور بیدستوپا… میخواهی از این هم تندتر بروم؟ ورق بزنم تا به گمانت سهل رها شوی؟ مگر میتوانم؟» (همان:۲۴)
و درمیابیم که گویا این راوی خلقشده به دست راوی اول است و نه بخش جدایی از وجود او، تا داستان زندگی مجید را روایت کند و بارها و بارها با هم گفتوگو میکنند این راویها و توی حرف هم میپرند و تکههایی از زندگی شهید را روایت میکنند. این شکل از رفتار راوی کمی قاعدهمندتر است. این را در زبان قاعدهمندی که بیان میکند، تکه صحنههایی از زندگی شهید را که با نظم زمانی منطقی از تولد تا مرگ روایت میکند و هم در دیالوگهایش با راوی اول میبینیم؛ با این حال در این راوی هم گریزهایی از انسجام را میبینیم. جاهایی که از حکایت زندگی شهید دست میکشد و شروع میکند به روایت داستان زندگی خودش. برای مثال از صفحۀ ۲۵ تا ۳۳ داستانی از دوران مدرسهاش میگوید و نیز صفحات ۸۱ تا ۸۳ و به همین شکل چندین قسمت دیگر.
شهید مجید خادم
منسجمترین و روایتشدهترین وجه این داستان قصۀ شهیدی است که هفتمین فرزند از خانوادهای است و از لحظۀ تولدش تا آخرین لحظات تشییع جنازهاش در هفت وادی این رمان روایت شده است. داستان او محصول تلاشهای دو راوی قبل هستند که منسجمترین ادراک خود را از درون کاغذها به شکل این روایت درآوردهاند و این اطلاعات را به شکل کاملاً پراکندهای از تعداد زیادی راوی گرفتهاند. آنها نمایندۀ منسجمکردن تکهروایتهای فراوانی هستند که توانستهاند بهشکل کاملاً پراکندهای جمعآوری کنند و با فهم ساختارمند خود ترتیبگذاری و روایت کنند.
برای مثال:
«همینجاها گفتهاند که دو برادر بزرگتر، مدرسۀ ملی میرفتند…..و هیچوقت نمیشود به خاطرۀ مادرها اعتماد کرد، آن هم وقتی از پسرشان میگویند…» (همان:۲۱)
«جوان، در کوچک پشتی راهپلهدار بانک ملی را نشانشان میدهد. این جوان، خاطرۀ پدر من است.» (همان: ۷۱)
«امید، برادر کوچکتر مجید از اینجا خاطراتش شروع میشود. از اینجا که میگوید…» (همان:۳۶)
و مثالهای فراوان از این دست که میتوانم بگویم جایی در وادی چهارم به اوج این مسئله بر میخوریم. شخصیت دیگری غیر از همۀ اینها پیدا میشود و نامش آقای خادم است. در کاروانی که راوی دوم با آن به آبادان میرود تا مجید خادم داستان را پیدا کند. زمانی دو گروه با هم روبهرو میشوند و آقای خادم به مجیدِ شهید میگوید: «شما هم که خادمین به سلامتی»
بعد یکی دیگر جواب داد: «اینجا همهمون خادمیم برادر» (همان: ۱۱۶).
یا در صفحۀ ۲۱۹ و تقریباً خطهای پایانی داستان باز این اشارهها را داریم. وقتی میخواهند شخصیت داستان را در زندان تعیینهویت کنند و به مشکل میخورند: «….مجید خادم تو سیستم هست ولی اثر انگشتت نمیدونم چرا تایید نمیشه _ اسم یه شهید هم همینه تو شیراز …_ او خادم که نیستی قطعا؟…. _ نه. تازه او خادم رو جلد هم نیستم. همهش تشابه اسمه کاملاً اتفاقیه»
اینجا که در واقع هیچکس جز مجید خادمِ نویسنده وجود ندارد و همۀ این راویها ابعاد متفاوتی از او هستند و به تفسیر من در حال تلاش برای فهم خودشان و جهانشان روایت میکنند.
پس تا اینجای تحلیل میتوایم بفهمم که راوی اول با ادراکی پراکنده در کنار راوی دوم با اطلاعات و خاطراتی پراکنده در حال بازسازی داستانی هستند که نهایتاً به شکل منسجم و کاملی در ذهن من نقش میبندد و به پایان میرسد و بسته میشود.
«آخرین بار نگاهی به صورت مجید کردم. لبخندی زد و سرش را پایین انداخت.» (همان: ۱۹۷)
این آخرین جملهای است که راوی دوم از مجید شهیدشده روایت میکند. زمان این قسمت برای لحظات تشییع جنازۀ اوست. در خط بعدیاش بدون آنکه فصل دیگری شروع شود یا فونت نوشته یا لحن و زبان داستان هیچ تغییری کند روایت کاملاً متفاوت دیگری شروع میشود.
«میدانم داشتم خواب میدیدم اما نمیدانم چه خوابی بود که با صدای جیغ و فریاد مادرم از جا پریدم….» (همان:۱۹۷)
این روایت فقط یک راوی دارد. از جایی شروع میشود که نیروهای انتظامی دستگیرش میکنند و به زندان میرود و بعد از چند روز آزاد میشود. ما شباهتهای زیادی بین این راوی و ترکیب دو راوی قبل میبینیم. انگار بخش منسجم فهمشده (پیرنگ شهید روایتشده) از وجود راوی بیرون افتاده و فراموش شده و ما باز با یک شخصیت پراکنده و وسیع روبهرو هستیم که دور بیپایان شناخت هستیاش را یک بار دیگر و با داستانی دیگر شروع میکند.
در اینجا میتوانم اینگونه ادعا کنم که زمانی که انسجام یک ساختمان ادراکی به کمال خود میرسد، در واقع به پایان زندگی خود نیز میرسد و جهان هستی یا جهان داستانی یا ادراک من از این هر دو، آن را رها میکند و دست به تلاش برای تبیین ساختمان ادراکی دیگری برای ایجاد فهمهای دیگری میزند. چیزی که به شکل جالبی در این داستان به آن بر میخوریم. گفتیم که زبان راوی اول در طول داستان واضحتر میشود؛ حتی گاهی به جای راوی دوم صحنهها یا اطلاعاتی را از شخصیت مرکزی ارائه میکند. و همۀ این جنبههای مجیدنام گویا برای درک هستی خودش همکاری میکنند و نقطۀ اوج فهم که همان نقطۀ اوج انسجام که همان نقطۀ پایانی پیرنگ و همان نقطۀ مرگ شخصیت مرکزی، همه با هم منطبق میشوند؛ ولی نکتۀ جالب اینجاست که داستان به پایان نمیرسد و شناختهشدهترین وجه مجید که منسجمترین آن نیز هست، در واقع از این به بعد بخش مردۀ وجود مجید است. آن تکه است که به پایان خود رسیده است و داستان هنوز ادامه دارد آن هم باز از پراکندهترین قسمتهای مجید.