#من_خیلی_وقته_که_حالم_از_خون_به_هم_می_خوره-احسان دهقان
#من_خیلی_وقته_که_حالم_از_خون_به_هم_می_خوره
احسان دهقان
حدود 397 سال پیش بود که ساعت 2:30 نیمهشب روز سیزده سپتامبر، یک مرد میانسال بدون هیچ کولهباری از اروپا به آسیا سفر کرد. اطرافیان آن مرد اطلاعات زیادی از مسیر مقصد او نمیدانستند و دربارۀ علت سفر او هم هرکسی به حدس خودش چیزهایی میگفت؛ ولی اکثریتی بودند که میگفتند او بهدنبال پیداکردن پدر و مادرش این سفر را انتخاب کرده است و اینقدر این نظریه گسترده شد تا اینکه از حالت افسانه به حقیقتی تاریخی تغییر پیدا کرد و الان من هم به آن باور دارم؛ البته شایعۀ مورد استنادی هم دربارۀ این هست که نیاکان همان مرد، حدود 739 سال پیش از مهاجرت آن مرد، از همان سمت آسیا به اروپا رفته بودند که چون ما قرار نیست تاریخنگاری کنیم، طبیعتاً این موضوع اهمیت چندانی نخواهد داشت؛ ولی گفتنش بهتر از نگفتنش است که نیاکان مذکور بعد از مهاجرت از مناطق جنوبغرب آسیا به شمالشرق اروپا یا شمالشرق آسیا به جنوبغرب اروپا، در حوالی منطقهای به اسم «هیضرم» ساکن شدند و با زادوولدی سریع که به زعم مطلعین از قدرت باروری انسان نیروی خاصی را میطلبید، به سایر نقاط اروپا راه پیدا کردند تا جایی که در عرض حدود 49 سال، کمتر تپهای از فتح این خاندان در امان مانده بود. همیشه یکی از موارد موردبحث دربارۀ خاندان «ریاپمو» (البته این اسم بیشتر توسط اطرافیان به این طایفه داده شد و هیچوقت خودشان، اسمی برای خود انتخاب نکردند)، محل درآمد آنها بوده که تقریباً هیچ سند و مدرک مکتوبی از آن هم در دست نیست و از این جهت محل بحث بوده که تقریباً هیچوقت هیچ «ریاپمو»یی در فقر و نداری دیده نشده و این شرایط پایدار مالی وقتی بیشتر جلبتوجه میکند…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیست و دوم– زمستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.