شاپرک-رضا بهاریزاده
شاپرک
رضا بهاریزاده
بعضی وقتها، چیزها معنایی تکرارنشدنی پیدا میکنند. معنایی که میشود نوشت؛ اما نمیتوان از همان نوشته خواند. مثلاً فقط الآن میشود نوشت:
«نوشتن توی اتوبوس حال آدم را به هم میزند. کلمات مثل دلورودهای بالاآوردهشده، روی کاغذ ولو میشوند. نوشتن توی اتوبوس حال آدم را به هم میزند. مخصوصاً اگر دلورودۀ مورداشاره را خودت بالا آورده باشی.»
بعدها شاید کاغذِ نوشتهام را، اگر گم نشده باشد، تایپ کنم. آن موقع دیگر تشبیه بالا، کلمۀ در اتوبوس نوشتهشدهای نخواهد داشت و کاملاً بیمعنی خواهد شد؛ البته نوشتن چیزهای بیفایده خیلی هم بد نیست. الآن حاضرم دلورودهام را هم روی کاغذ بالا بیاورم ولی درعوض چند لحظه حواسم به این وزغی که روی صندلی کناری نشسته و تقریباً دو ساعت است نگاهم میکند، نباشد.
اولینبار حدود ربع ساعت قبل از سوارشدن دیدمش. تازه داخل ترمینال شده بودم. چنان له بودم و لباسهایم چرک و روغنی بود که اگر خورجین وسایلم روی دوشم نبود، هیچکس شک نمیکرد که پادو کهنهترین و ضایعترین اتوبوس ترمینال هستم. ایستاده بود و مشغول خوردن سرِ «مرد بیچاره» بود که آن موقع فکر کردم یکی از کارمندهای ترمینال است.
داشت با متانت خاصی به مخاطبش حالی میکرد که: «چون تو لباسفرم پوشیدهای وظیفه داری چمدان من را برایم تا در اتوبوس بیاوری.»
البته مثل بقیۀ پیرزنهای هشتادسالهای که هنوز به مد دورۀ جوانیشان آرایش میکنند و مانتوهای قرمز آجری میپوشند کمی صدایش بلند بود. مرد بیچاره هم فقط ایستاده بود و نگاه میکرد…
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال ششم– شماره بیست و سوم– بهار 1402) منتشر شده است.