انتخاب برگه

خانواده‌ رو به مرگ است-مینه سُیوت-ترجمه از ترکی استانبولی: فرید اشرفی

خانواده‌ رو به مرگ است-مینه سُیوت-ترجمه از ترکی استانبولی: فرید اشرفی

خانواده‌ رو به مرگ است

مینه سُیوت

ترجمه از ترکی استانبولی: فرید اشرفی

این یک متن نمایش است.

هر کسی خواست بازی می‌کند. هر کسی خواست تماشا می‌کند. هر کسی خواست نادیده‌اش می‌گیرد. هر کسی خواست مدتی طولانی درباره‌اش فکر می‌کند.

این یک متن نمایش است.

در حین صرف شام بین مادر، پدر و فرزند متبرک اتفاق می‌افتد.

این نه اولین شام و نه آخرین شام خواهد بود.

همه‌چیز در زمان و سفرۀ کابوس‌وارِ بی‌سروتهی اتفاق خواهد افتاد؛ البته نه‌تنها در این بازی کوتاه بلکه در زندگی شما نیز به‌دفعات تکرار خواهد شد. شما به‌عنوان مادر، پدر و فرزند متبرک همیشه بر سر آن سفره دهشت‌انگیز خواهید نشست. آن خوراکی خورده خواهد شد. آن خوراکی تمام خواهد شد. آن گفت‌وگوها کلمه‌به‌کلمه گفته خواهد شد. و سپس تو از سر آن سفره بلند خواهی شد و بی‌شرمانه خواهی پرسید:

«مادر، ما هنوز هم بربر هستیم؟»

مادرت چکی زیر گوشت خواهد خواباند. پدرت برق‌آسا از زیر میز لگدی خواهد زد. تو جیغ‌وویغ‌کنان خواهی گفت:

«هنوز بربریم. ما هنوزم بربریم. خانوادگی بربریم.»

مبادا فراموش بکنی که در آن لحظه مشغول اجرای نمایش هستی و مادر و پدرت را بکشی.

بربر نباش.

بربر به عمل نمی‌آید. بربر متولد می‌شود.

بربر متولد نمی‌شود. بربر به عمل می‌آید.

من پیش از شروع نمایش تمام واقعیات را به تو خواهم گفت. تو از نسب مادری بربر هستی، از نسب پدری ناپالوده، عموهایت با اصالتی فرمان‌بُردار، دایی‌هایت بزدل، عمۀ بزرگی داری مردد از وجدان اما به کسی چیزی نمی‌گفت، شما اصالت درهمی دارید. شاخه‌‌ای مجهول‌الهویه، اگر بخواهیم به دار بیاویزیم، تمامی خطاکاران را از آن شاخه‌ها به دار خواهیم آویخت، اگر از آن شاخه‌ها بشکنیم، خروارها هیزم برای سوزاندن به عمل خواهد آمد، دقیقاً برای آویخته‌شدن، دقیقاً برای تازیانه‌زدن، دقیقاً برای تو، دقیقاً برای من.

اکنون چنان فهمی بر تو تلقین خواهم کرد که حیرت‌زده شوی. اجازه بدهید ببینم، آیا می‌توانی همان پرسش را دوباره از مادر و پدرت بپرسی؟

بازیگران

مادر، 35ساله

پدر، 37ساله

فرزند متبرک، 13ساله

یک خانۀ خانوادگی معمولی. نه دارا نه ندار. بلکه از خطرناک‌ترینشان، طبقۀ متوسط. به همین خاطر در این خانه خبری از رویاهای بزرگ و هراس‌های بزرگ نیست، شجاعت صفر. هر آن چیزی که در ویترین‌ مغازه‌ها وجود داشته خریداری و به همان شکل در سالن پذیرایی جا گرفته‌ شده‌اند. رنگ‌ها بی‎‌پیرایه. خانه تروتمیز. پرده‌ها سفیدِ سفید. ذره‌ای گردوغبار روی زمین دیده نمی‌شود. ورود با کفش به خانه غدغن است. همه دمپایی دارند. جام‌های بلورین داخل بوفه که هرگز از آن‌ها استفاده نمی‌شود. عکس‌های خانوادگی بر روی بوفه. ساعتی آویخته بر دیوار که صدایش مثل پُتک در سکوت بر روی مغز فرود می‌آید. پرده‌ها کیپ کشیده شده تا از بیرون داخل خانه دیده نشود؛ چون که پدر چنین می‌خواهد. یک میز غذاخوری کوچک. لامپ کم‌مصرفی آویخته از سقف. تلویزیونی که پشت آن رو به تماشاگران است. معلوم است که روشن است. زمانش فرابرسد صدایش بلند خواهد شد. سمت چپ، دری که رو به آشپزخانه باز می‌شود. سمت راست، راهرویی که منتهی به اتاق‌های خواب است. پنجره‌ای در آن پشت. تماشاگران در روبه‌رو.

پدر و فرزند متبرک پشت میز غذاخوری وسط صحنه روبه‌روی هم نشسته و تلویزیون را تماشا می‌کنند. صدای تلویزیون خیلی بلند است و تبلیغات در حال نمایش.

صدای تلویزیون: هاپ‌هاپ‌هاپ غذای خونگی نمی‌خوایم گودی ماما[1] می‌خوایم. هاپ‌هاپ‌هاپ غذای خونگی نمی‌خوایم گودی ماما می‌خوایم. هاپ‌هاپ‌هاپ غذای خونگی نمی‌خوایم گودی ماما می‌خوایم.

مادر: ( با تُن صدای سرخوشی صدا می‌زند) غذا حاضر است.

پدر و فرزند متبرک هم‌زمان با هیجان به یکدیگر نگاه می‌کنند. مادر با لباسی مرتب بر تن و با یک سینی بزرگ درداری که به دشواری حملش می‌کند، وارد می‌شود. سینی را بر روی میز غذاخوری که دقیقاً در وسط صحنه قرار دارد می‌گذارد. درعین‌حال، عبارت آشنای غذای سگ به مانند صدای ضبط‌شده‌ای پشت‌سرهم در پس‌زمینه پخش می‌شود. پدر درِ سینی را برمی‌دارد. خدای من، داخل سینی سگی پخته‌شده وجود دارد.

فرزند متبرک:(حیرت‌زده) اما این که چُماره[2]‌ست!

مادر:بله، امروز عصر چُمار رو پختم.

پدر:نمی‌خوام هیچ اعتراضی رو بشنوم، هر غذایی داخل بشقاب باشه باید خورده بشه!

فرزند متبرک: مگه قراره همیشه سگ‌هامونو بپزیم؟ داشتیم با چُمار بازی می‌کردیم.

مادر:عزیزم همۀ سگ‌ها بازیگوش هستند، یکی دیگه می‌خریم، با اونم بازی می‌کنی.

فرزند متبرک: اما آخه چُمار یه سگ نگهبون خیلی خوبیه. هیچ‌کس نمی‌تونست نزدیک خونه بشه.

پدر: مواظب حرف‌زدنت باش! منم که نمی‌ذارم کسی نزدیک خونه بشه. نگهبان این خونه منم. من سرور شما هستم.

پدر درعین‌حال که حرف می‌زند با اشتیاق بسیار نیز به مادر نگاه می‌کند. نگاه مادر نیز به پدر دوخته شده، لب‌هایش نیمه‌باز، چشمانش رخوت‌زده، نفس‌نفس می‌زند. پدر صدایش را بالا می‎برد و درحالی‌که لحنش خشن‌تر می‌شود، شروع به فریادزدن می‌کند.

بابا: (به مادر) اگه من نبودم نمی‌تونستی به دنیاش بیاری. (رو به فرزند متبرک) اگه من نبودم به دنیا نمی‎اومدی. (رو به تماشاگران) اگه من نبودم شکم هیچ‌کس سیر نمی‌شد!

با گفتن «سیر نمی‌شدِ» پدر، مادر نیز درحالی‌که نفس عمیقی می‌کشد رو به تماشاگران می‌کند، آه می‌کشد، آب دهانش را می‌بلعد، به لرزه می‌افتد و دوباره آب دهانش را می‌بلعد. سپس شروع به پذیرایی می‌کند، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.

بسیار خُب، در آن حین فرزند متبرک مشغول چه کاری است؟

ابتدا نیست می‌شود و سپس دوباره متولد می‌شود.

این دل‌خراش‌ترین صحنۀ نمایش است. هر فرزند متبرکی که نظاره‌گر خشم ناپسند پدران و لذت ناپسند مادران از این خشم باشد، بعد از آن نظاره‌گری، درعین‌حالی که کمی بیشتر پا به سال می‌گذارد و کمی بیشتر تحقیر و کمی بیشتر دیوانه می‌شود، باز متولد می‌شود. اکنون دیگر همانند کرگدنی خشمگین است که تا به امروز زمان و شرارت‌های بسیاری را از سر گذرانیده.

مادر: (رو به فرزند) چشمای چُمار رو به تو می‌دم. باباجونش مگه پسرمون چشم دوست نداره؟

پدر: بله، چشم دوست داره. بخور. چشماش رو بخور که به‌اندازۀ چُمار تو هم خوب ببینی.

فرزند متبرک: گوشاش؟

پدر: گوشاشم بده به پسرم، تا به‌اندازۀ چُمار خوب بشنوه.

فرزند متبرک: اون‌وقت دماغشم واسه من باشه.

مادر: دماغشم واسه تو.

فرزند متبرک: (حالا دیگر لوس‌بازی درمی‌آورد) من دودولش رو هم می‌خوام.

وای از اخلاقیات طبقۀ متوسط! پدر دوباره خشمگین می‌شود. وای! چه خشمی. بلند می‌شود و درحالی‌که میز را واژگون می‌کند به‌سمت فرزند متبرک گام برمی‌دارد. در واقع کودکی که کوچک می‌بود از ترس در خود فرومی‌رود و کوچک و کوچک‌تر می‌شود. مادر به‌خاطر جیغ‌نکشیدن دست‌ بر روی دهان می‌گذارد و برای نظاره‌گرنبودن چنین اتفاقاتی پشت به آن‌ها می‌کند. پدر دیگر همچون دیوی بی‎رحم است.

کودک را چپ‌وراست لگدمال می‌کند.

چپ، راست، چپ، راست، چپ…

کودک از روی صندلی بر زمین می‌افتد.

وقتی میز در حال واژگون‌شدن بود، برای در امان ماندن از لگدهایِ پدر همچون حلزونی در کنار تکه‌بریده‌های سگ که از بشقاب بر روی زمین افتاده بود، در خود فرورفت.

خشم اژدهاگونۀ پدر بیشتر و بیشتر می‌شود.

مادر اما همچون جوهری آغشته‌به‌آب در دل خویش از هم می‌پاشد.

اشک از دو چشم تماشاگر سرازیر می‌شود. تماشاگر اصلاً طاقت دیدن تراژدی‌های خانوادگی را ندارد و همیشه گریه می‌کند. گویی خودش دچار چنین تراژدی‌ای نیست و به تماشای تراژدی دیگران نشسته و می‌گرید.

در اینجا وظیفۀ سنگینی بر دوش تماشاگر می‌افتد. هرچقدر تماشاگر با صدای بلندتری گریه کند، پدر با شدت بیشتری لگد خواهد زد، کودک با شدت بیشتری در خود جمع خواهد شد، مادر با شدت بیشتری دچار فروپاشی خواهد شد.

بله مادر دچار فروپاشی خواهد شد، می‌گریزد، به راهرو می‌پیچد، از آنجا به طرف آشپزخانه می‌رود، مشغول شستن ظرف‌ها می‌شود، بانکه‌های شیشه‌ای را تمیز می‌کند، فلفل کباب می‌کند، اشک‌هایش را پاک می‌کند، آب بینی‌اش را بالا می‌کشد.

در این ‌بین پدر آرام گرفته است. یکی از صندلی‌های واژگون را بلند می‌کند و بر رویش می‌نشیند. سیگاری آتش می‌زند. نگاهی به پسر می‌اندازد. پسر هم به او نگاه می‌کند.

پدر: یکی بردار و روشن کن.

پدر سیگار را به طرف فرزند متبرک دراز می‌کند. بلی، تو گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. فرزند متبرک در آن لحظه باری دیگر از نو متولد می‌شود؛ اما این‌دفعه نه به‌عنوان کودک بلکه به‌عنوان قاتل.

پدران کودکانشان را کتک می‌زنند و سپس پسران پدرانشان را می‌کشند.

به همین سادگی.

نه، به همین سادگی نیست. در واقع کمی پیچیده است. پسران، پدرانشان را علاوه‌براین به‌خاطر عشق‌بازی با مادرشان می‎کشند. عشق‌بازی دلیل شکوهمندی برای جنایت است. پدران نیز به همین خاطر پسران را می‌کشند. زنان نیز همسرانشان را به همین دلیل می‌کشند. پسران نیز به همین خاطر مادروپدرشان را می‌کشند.

مطمئن‌ترین منوال، به‌دنیانیاوردن فرزند است. فزرند متولدنشده، پدرومادر خود را نمی‌کشد و نیز زمانی که بزرگ شد پسرودختر خود را هم نمی‌کشد. هیچ غلطی نمی‌کند.

فرزند متبرک: کاش هیچ‌وقت به دنیا نمی‌آمدم.

مادر: (با قاب‌دستمال داخل می‌شود) این‌طور نگو خدا رو خوش نمی‌آد.

پدر: (لُندلُندکنان) بهت گفتم بردار روشن کن.

مادر: به بچه سیگار می‌دی!؟

پدر: (با خشم) باید اجازه‌ش رو از تو بگیرم!؟

مادر درحالی‌که گریه می‌کند از صحنه خارج می‌شود. صحنه در تاریکی فرومی‌رود. چراغ بر روی صورت کودک می‌افتد. کودک رو می‌کند به طرف تماشاگر.

فرزند متبرک: کدوم‌یکی رو بکشم؟ پدر یا مادرم؟ یا اینکه اول یکی رو بکشم و بعد اون‌یکی رو؟

خب، چطور بکشمشون؟

پدر درحالی‌که با سگ‌ها بازی می‌کند می‌کشدشان. سگ‌ها هر بار فریب لحن شاد پدرم را می‌خورند و به کنارش می‌آیند. مثل اینکه بخواهد کُفر آن‌ها را دربیاورد. سگ‌ها بلافاصله فریبش را می‌خورند. از روی سرگرمی خُرخُرکنان حمله‌ور می‌شوند. پدر سرِ آن‌ها را نوازش می‌کند. مهربان. آن‌ها دم تکان می‌دهند و به چشمان پدرم زل می‌زنند. پدرم ناگهان گردن سگ‌ها را در آغوش می‌گیرد و با آن‌ها گلاویز می‌شود. سگ‌ها هم به جوش‌وخروش می‌افتند. بدون اینکه آسیبی به او بزنند، گاز می‌گیرند. گلاویز می‌شوند. گلاویز می‌شوند…

بعد ناگهان پدرم گردنشان را می‌شکند.

همیشه این‌چنین است.

تَق.

بعد خِرخِر نامفهومی شنیده می‌شود. لرزۀ کوتاهی. داخل چشمانش شادی و هوس و هیجانی نمایان می‌شود. همان گونه از حرکت بازمی‌ایستد.

سگ‌ها را.

همیشه این‌چنین است.

بعد مادرم می‌آید و سگ را برمی‌دارد. شکمش را می‌شکافد و تمیزش می‌کند. همه‌‌جای آشپزخانه خون است. مغزش را جدا می‌کند؛ و بعد، قلوه، جگر، قلب سگ را بیرون می‌کشد.

مادرم.

با دستانش.

بعد کمی بخارپزش می‌کند. سُس‌ها را رویش می‌ریزد.

مادرم.

سگ را.

سُس‌های تند. ادویه‌جات. بعد حیوان را داخل فِر قرار می‌دهد. بعد بوی خوشی از داخل فِر بیرون می‌زند. مادرم مشغول پاک‌کردن دست‌های خونینش شده. پدرم دوش گرفته و خستگی‌اش را درمی‌کند. چُمار را صدا کرده‌ام. چُمار نیست. همان سگی که می‌دوید و در آغوشم جای می‌گرفت. نیست. به خانه نگاه می‌کنم. پنجرۀ آشپزخانه را مه فراگرفته. هوا را بو می‌کشم. بویی خوش. مادرم غذا پخته. مادروپدرم چُمار را کشته و پخته‌اند.

دوباره.

نیازی به پرسیدن نیست. ما بربریم.

صحنه در حال روشن‌شدن است. پدر و مادر، کنار هم هرکدام بر روی صندلی‌ای نشسته‌اند، بدون آنکه نگاهشان را از صفحۀ تلویزیون جدا کنند با کودک حرف می‌زنند.

پدر: نمی‌‌دونم چرا همچین سوالی می‌پرسی. بربریم؟ مسلمه که بربریم. و بربریت چیز خوبیه. اگه بربر نباشیم، معاشقه نمی‌کنیم. شکار نمی‌شویم. بربریت یعنی رقابت. حتی نمی‌توانیم در کارمان موفق شویم. اگه بربر نباشیم، این خونه‌وزندگی رو فراموش کن.

مادر:حق با پدرته. اگه بربر نباشیم، مجبوریم تو غار زندگی کنیم. اون‌وقت با چیزهایی که دم دستمون بود سیر می‌شدیم. منظورم جعفری و از این‌جور چیزهاست (در اینجا می‌خندد، بی‌آنکه خجالت بکشد، می‌خندد. نزدیک پدر می‌شود و شهوتناک گردنش را می‌بوید.)

پدر: اعتنایی به این حرف‌های رمانتیک نداشته باش. این‌طوری خیلی بهتره. بگیر سیگاری روشن کن. مثل دو تا مرد کنار هم سیگاری دود کنیم. به تو سگ‌کشی را یاد خواهم داد. بیا. شبیه دخترها اخم نکن.

چراغ‌ها خاموش می‌شود. همه‌جا در تاریکی فرومی‌‍رود.

صدای تلویزیون:هاپ‌هاپ‌هاپ غذای خونگی نمی‌خوایم گودی ماما می‌خوایم. هاپ‌هاپ‌هاپ غذای خونگی نمی‌خوایم گودی ماما می‌خوایم. هاپ‌هاپ‌هاپ غذای خونگی نمی‌خوایم گودی ماما می‌خوایم.

چراغ روشن می‌شود. صحنه خالی و تمیز و مرتب است. همۀ ما صحنۀ خالی را تماشا می‌کنیم؛ و این‌چنین فکر می‌کنیم:

مادامی که بربر هستیم، مادامی که این‌طور خوب است، مادام زندگی همین است. اگر این‌چنین است فرزند متبرک مادرش را نیز بکشد، و نیز پدرش را. خودش را هم بکشد، و نیز ما را.

تا کشته‌شدن سگی دیگر.

تا کشته‌شدن سگی دیگر.

کشته‌شدن

سگی…

ی…

مینه سُیوت (Mine Söğüt) نویسنده و روزنامه‌نگار اهل ترکیه است. متولد سال 1968 در استانبول. در سال 1985 از دبیرستان دخترانه کادی کُی فارغ‌التحصیل شد. سال 1989 تحصیلاتش را در مقطع کارشناسی زبان و ادبیات لاتین دانشگاه استانبول به پایان رساند و سپس همان سال در مقطع کارشناسی ارشد به تحصیل همان رشته مشغول شد. روزنامه‌نگاری را در سال 1990 با روزنامه گونَش آغاز کرد. سپس در مجله تِمپو و روزنامه یِنی یوز ییل به فعالیتش ادامه داد. سابقۀ نویسندگی متن فیلم‌های مستند در شبکه حابرجی ترکیه را نیز دارد. مینه سُیوت سابقۀ همکاری با بیشتر روزنامه‌ها و مجلات ترکیه را دارد.

تاکنون اثری از مینه سُیوت به فارسی برگردان نشده است.

آثار:

رمان: پنج آپارتمان محبوب 2003/ زمان سرخ 2004/ 1979، سال خارق‌العاده شهباز 2007/ پس مادامی که آقای آرتور و هر آن چیزی که در زندگی‌اش…2010

مجموعه‌داستان: قصه‌های زن دیوانه 2011/ کرگدن 2019

زندگی‌نامه:عدالت جیمجُز، داستان تجربی یک زندگی 2000

تک‌نگاری: دُغان، برادر عزیز 2003/ دُلاپ دره 2010

مصاحبه: جنایت آخرالامر عشق است 2006


[1]Goody mama. نام بازرگانی غذای خشک و کنسروی برای حیوانات خانگی

[2]Çomar

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب