انتخاب برگه

بررسی علت انتخاب راوی (معتبر یا نامعتبر) در داستان «لوییس خودش را می‌کشد! لوییس خودش را می‌کشد؟»- سارا آبسیه

بررسی علت انتخاب راوی (معتبر یا نامعتبر) در داستان «لوییس خودش را می‌کشد! لوییس خودش را می‌کشد؟»- سارا آبسیه

بررسی علت انتخاب راوی (معتبر یا نامعتبر) در داستان «لوییس خودش را می‌کشد! لوییس خودش را می‌کشد؟»

سارا آبسیه

مقدمه

اولین چیزی که پس از خواندن داستان «لوییس خودش را می‌کشد! لوییس خودش را می‌کشد؟» خودنمایی می‌کند، نظام راوی و شخص راوی است که داستان را روایت می‌کند. در این روایت با یک ساختار پیچیده در نظام راوی روبه‌رو هستیم. به نظر می‌رسد راوی قصد دارد چیزی را ورای آنچه می‌گوید، به مخاطبش انتقال دهد. کارکرد چنین روایی و ارتباط آن با دیگر نظام‌های روایت مرا به این تصمیم رسانید که با بررسی نظام راوی در داستان به سؤالات خود پاسخ بدهم.

* چند روایتگر در حال روایت این داستان هستند؟

* داستان را چه روایتگری (معتبر یا نامعتبر) روایت می‌کند؟

* لزوم روایت داستان توسط این روایتگر در چیست؟

 مقالاتی را که با موضوع تحلیل مجموعه‌داستان و این روایت[1]  تا امروز منتشر شده است، جست‌وجو و بررسی کردم که نمونه‌ای از آن به شرح زیر است.

 این مجموعۀ داستانی درعین داشتن موضوعات و مضامین متفاوت از طریق ارجاعات بین‌متنی داستان واحدی را شکل می‌دهند که مرزهای مشخص داستان‌های کلاسیک و مدرن را بر هم می‌زند. می‌توان گفت که بنابر دیدگاه پست‌مدرنیسم، هر اثر تازه با خود قوانین تازه‌ای را خلق می‌کند که در جریان تاریخی دچار تحول می‌شود. موضوع هر اثر، خود آن اثر است (زهرا قادرپور، سالنامۀ داستان خلاقانۀ سال حیرت، سال اول، شمارۀ اول، ۱۳۹۴).

 اولین ویژگی پست‌مدرنیستی این اثر در ساختارشکنی متن خود را نشان می‌دهد. همچنین ساختارشکنی متن موجب شده داستان به ساختارهای جدید و متنوعی در روایت دست یابد. این تنوع، هم در شکل روایی است و هم در منطق روایی. برهم زدن فضاهای سنتی به‌هرشکل ادبیاتی را خلق کرده که فارغ از تقسیم‌بندی‌های جناحی و فکری گذشته، توان مقابله با چارچوب‌ها را بیابد. درهم فروریختن همین قواعد است که زمینۀ رشد اندیشه و مجال جولان معناهای مختلف را فراهم می‌سازد. از این نظر می‌توان گفت نوشتار حاضر که سعی در تبلیغ و اشاعۀ اندیشۀ خاص و مشخصی ندارد، پیرو اندیشۀ پست‌مدرنی است که جهان هنر را از قیاس‌ها و اندازه‌گیری‌های قانون‌شده رهانیده است (سمیه برازجانی، فصلنامۀ تخصصی فرهنگ فارس، دورۀ جدید، شمارۀ ۴، بهار ۱۳۹۴).

این دو مقاله کتاب را به‌صورت کلی بررسی کردند و هیچ‌کدام به موضوع چرایی انتخاب راوی در داستان لوییس خودش را می‌کشد؟! نپرداخته‌اند. ازاین‌روی برای پاسخ به سؤالاتِ خود مرور کوتاهی بر نظریه‌های مختلف دربارۀ انواع روایتگری کردم و پس از آن طبق توضیحاتی که در ادامه خواهم داد، یکی از نظریه‌ها را انتخاب و مطابق آن با استفاده از داده‌های درون‌متنی، تعداد راویانی که روایت می‌کنند و معتبر بودن یا نامعتبر بودنِ راوی این داستان را بررسی کردم.

* کلیدواژه‌ها: روایت، روایتگری، راوی.

مبانی نظری

برای اینکه بتوانم نظام راوی را در این روایت بررسی کنم لازم است مبانی اولیۀ منسجمی را مد نظر قرار بدهم تا بر اساس آن‌ها تعدد یا فردیت، معتبر یا نامعتبر بودن راوی داستان را با فاکتورهای شفاف از هم مجزا کنم. این اصول و مبانی نظری را از مبحث روایت‌شناسی انتخاب کردم که قسمتی از آن به شرح زیر است.

* روایت

 همۀ نظریه‌پردازان روایت، میان آنچهروایت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود (داستان) و اینکه چگونهروایت می‌شود (گفتمان) تمایز قايل می‌شوند. برخی از نظریه‌پردازان همچون ژرار ژنت معنایی دقیق برای اصطلاح «روایت» برگزیدند که روایت‌ها را به متونی که به صورت کلامی روایت شده‌اند، محدود می‌کند (ژنت: ۱۹۸۸؛ ۱۹۸۳: ۱۷). دیگر نظریه‌پردازان استدلال می‌‌کنند که هرچیزی در هر گونه‌ای داستان بگوید روایت می‌سازد (بال: ۱۹۸۵؛ چتمن: ۱۹۹۰؛ بارت: ۱۹۷۵).

در این‌ قسمت نظریۀ دوم را انتخاب کرده‌ام که نخستین و بنیادی‌ترین تعریف را در پی می‌آورد.

روایت هرچیزی است که از طریق متن، تصویر، اجرا یا ترکیبی از این‌ها داستانی را می‌‌گوید یا عرضه می‌کند؛ بنابراین رمان‌ها، نمایش‌ها، فیلم‌ها، داستان‌های مصور و… روایت هستند.

شکل‌های روایی بی‌شماری در جهان وجود دارد. پیش از همه روایت مجموعۀ متنوع و عظیمی از گونه‌هاست که خود به رسانه‌های مختلفی تقسیم می‌شود، چنان‌که گویی هر ماده‌ای مناسب دریافت داستان‌های بشری است. روایت را می‌توان زبان تولیدشده، گفتاری یا نوشتاری، تصاویر ثابت یا متحرک، ایما یا اشاره و آمیزۀ بسامانی از همۀ این چیزها ابراز کرد. افزون بر این، روایت بر اساس همین تنوع تقریباً نامحدود شکل‌ها در هر عصر و مکان و جامعه‌ای حاضر است. روایت دقیقاً با تاریخ بشر آغاز می‌شود و هیچ‌کجا انسانی بدون روایت نبوده است. همۀ طبقات و گروه‌های انسانی روایت‌هایشان را دارند و عموماً افرادی با زمینه‌های فرهنگی مختلف یا حتی متضاد از آن روایت‌ها لذت می‌برند. دسته‌بندی میان ادبیات خوب و بد اهمیتی ندارد. روایت جهانی است فراتاریخی و فرافرهنگی. به‌سادگی مثل خود زندگی است (بارت، رولان: ۱۹۷۵؛ ۱۹۶۶: ۲۳۷) (جان، مانفردیان، ۱۹۴۳،روایت‌شناسی).

*روایتگری

«اصطلاح آوا به‌شکلی استعاری به یکی از مقولات دستوری مهم صورت‌های فعل زمان و وجه و آوا استناد می‌کند. براساس آوا فعل معلوم است یا مجهول. در تعریفی عام‌تر، آوا «رابطۀ فاعل را با کنشی که فعل بیان می‌کند» نشان می‌دهد.»

حال این پرسش مطرح می‌شود که «آوای روایی متن کیست؟» یا  «چه‌کسی روایت می‌کند؟» برای پاسخ به این پرسش از تعریف راوی یا عاملیت روایی استفاده می‌کنم.

روای، گوینده یا «آوای» گفتمان روایت است. او عاملی است که تماس ارتباطی را با مخاطب (روایت‌شنو) برقرار می‌کند. کسی که مقدمه‌چینی را سامان می‌دهد. کسی که تصمیم می‌‌گیرد چه‌چیز و چگونه گفته شود و چه‌چیزی حذف شود. در صورت لزوم، راوی از روایتمندی داستان دفاع خواهد کرد و دربارۀ درس و هدف و پیام آن توضیح خواهد داد (ژنت، ۱۹۸۰؛ ۱۹۷۲: ۱۸۶).

به پیروی از ژنت، میان دو نوعِ مهم راویان تمایزی مطلق می‌گذارم. این تمایز بر بنیاد رابطۀ راوی با داستان بنا نهاده شده است؛ یعنی اینکه راوی در داستان حاضر یا از آن غایب است.

* روایت هم‌داستان

* روایت نا‌هم‌داستان

در روایت هم‌داستان، داستان را راوی هم‌داستانی می‌گوید که در جایگاه شخصیت در داستان حضور دارد. پیشوند «هم»  به این حقیقت اشاره می‌کند که فردی در مقام راوی عمل می‌کند که شخصیتی است در همان سطح کنش. نمونۀ ویژۀ روایتگری هم‌داستان، روایتگریخودداستاناست که در آن، راوی شخصیت اصلی داستان است.

در روایت ناهم‌داستان، داستان را راوی ناهم‌داستانی می‌گوید که به شکل شخصیت در داستان حضور ندارد. پیشوند «نا» به «ذات متفاوت» جهان راوی در مقایسه با جهان کنش اشاره دارد.

معمولاً این دو نوع راوی با استفادۀ متن از ضمایر اول‌شخص و سوم‌شخص پیوند دارند.

متنی هم‌داستان است که در میان جملات کنشی مرتبط با داستانش ضمایر اول‌شخص وجود داشته باشد (این را انجام دادم. من این را دیدم. این بود آن چیزی که برای من اتفاق افتاد) که نشان می‌دهد دست‌کم راوی شاهد کنش بوده ‌است.

متنی ناهم‌داستان است که در آن همۀ جملات کنشی مرتبط با داستان، جملات سوم‌شخص باشند (او این را انجام داد. این بود آنچه برای او اتفاق افتاد).

استنزل اما اصطلاح وضعیت روایی را برای ارجاع به آرایش‌ها یا الگوهای بسیار پیچیدۀ ویژگی‌های روایی استفاده می‌کند. این خط سیر رویکرد به «قاب‌های» پیچیدۀ غیاب‌ها و وضعیت‌هایی منتهی می‌شود که دلالت‌های تفسیری به‌شدت پرباری دارند. تعاریف اصلی به شرح زیر است.

روایتگری اول شخص: راوی‌ای روایت می‌کند که در مقام شخصیت در داستانش حاضر است. داستانِ رویدادهایی که خودش تجربه کرده است، داستان تجربۀ شخصی. فردی که به عنوان راوی کنش دارد و شخصیتی در سطح کنش است. در این نوع روایت ضمیر اول‌شخص هم به راوی و هم به شخصیت در داستان ارجاع می‌شود. اگر راوی شخصیت اصلی داستان است، من در مقامِ شخصیت اصلی است؛ اگر او یکی از شخصیت‌های فرعی است، من در مقام شاهد است. از نظر معرفت‌شناختی (دانش، خرد)، راویان اول‌شخص به محدودیت‌های انسان معمولی محدود می‌شوند. آن‌ها نمی‌توانند هم‌زمان در دو جا باشند، آنچه را در آینده رخ خواهد داد نمی‌دانند، نمی‌توانند (در شرایط معمولی) داستان مرگ خودشان را روایت کنند و بی‌گمان هرگز نمی‌توانند آنچه را دیگر شخصیت‌ها می‌اندیشند یا اندیشیده‌اند بدانند (مسئلۀ ذهن‌های دیگر).

روایتگری مؤلف: راوی‌ای روایت می‌کند که از داستان غایب است؛ یعنی به عنوان شخصیت در داستان ظاهر نمی‌شود. راویِ مؤلف، داستان افراد دیگر را می‌گوید و داستان را از جایگاهی بیرونی می‌بیند. غالباً این جایگاه اقتدار مطلقی دارد که به او اجازه می‌دهد هرچیزی را دربارۀ جهان داستان و شخصیت‌های آن (شامل تفکرات آگاهانه و انگیزه‌های ناآگاهانۀ آن‌ها) بداند. بیشتر نویسندگان اجازه می‌دهند راویان مؤلف مستقیماً با مخاطبان آن‌ها سخن بگویند، دربارۀ کنش و شخصیت‌ها نظر بدهند‌، به تأمل فلسفی بپردازند و جریان کنش را با توصیفات جزئی قطع کنند.

روایتگری ناظر: روایت ناظر رویدادهای داستان را همان‌طور که از چشم شخصیت «میانجی ناظر» سوم‌شخص دیده می‌شود، ارائه می‌کند. عاملیت روایی روایتگری ناظر بسیار آشکار است. برخی از نظریه‌پردازان تا آنجا پیش می‌روند که می‌گویند متون ناظر «بی‌راوی» هستند (استنزل، ۱۹۸۴: ۱۴۱ تا ۱۸۴).

توجه کنید که هیچ‌کس از اصطلاح «راوی ناظر» استفاده نمی‌کند: عاملیت روایی یک متن ناظر، یک راوی (ناهم‌داستان) مؤلفانۀ نهان است.

ازآنجایی‌که راوی یکی از عناصر اصلی در هر روایت است و تنها ابزار خواننده برای دستیابی به عملکرد افکار شخصیت‌ها و نسبت آن‌ها با رویدادهای دنیای داستان است، بحث اعتبار داشتن یا نداشتن گزارش‌ها و تفسیرهای راوی در طول روایت مطرح می‌شود. اینکه راوی در انتقال دادن رویدادها کاملاً قابل‌اعتماد است؟ یا در تفسیر حوادث و رخدادهای روایت واجد صلاحیت است؟

برای پاسخ به این سؤالات نظریه‌های مختلفی توسط نظریه‌پردازان از گذشته تا امروز ارائه شده است که در اینجا مرور کوتاهی به آن‌ها خواهم داشت.

وینبوث که آغازگر بحث راوی معتبر و راوی نامعتبر است، آن‌ها را با هنجارهای مؤلف تلویحی یک اثر در ارتباط می‌داند: «به نظر من، راوی معتبر، راوی‌ای است که همسوی هنجارهای اثر (هنجارهای مؤلف تلویحی) سخن گفته یا عمل می‌کند و آنگاه که چنین نمی‌کند، راوی نامعتبر است» (وین بوث، ۱۹۶۱: ۱۵۸).

جیمز فِلان نیز روایت اعتمادناپذیر را در ارتباط با مؤلف تلویحی آن تفسیر می‌کند. او در مقالۀ خود ضمن اشاره به تاریخچۀ این بحث عنوان می‌کند که این‌گونه روایت ابزاری است مستقیم برای مؤلف تلویحی که او از طریق آن «با صدای دیگری که مخاطب دیگری دارد، به مخاطب خود پیام می‌رساند.»

این‌گونه روایت‌ها را فِلان، همچون پیوستاری می‌پندارد که در یک سوی آن مؤلف تلویحی با استفاده از راوی، تفکر و عقاید خود را به‌شکل رویدادهای داستان بیان می‌کند و در سوی دیگر آن روایتی است که ممکن است در یک یا سه سطح زیر اعتمادناپذیر باشد.

واقعیت‌ها و رویدادها: جایی که گزارش اشتباه یا گزارش ناقص وجود دارد.

درک و دریافت: جایی که خوانش اشتباه یا ناقص، تأویل اشتباه یا ناقص مشاهده می‌شود.

ارزش‌ها: جایی که ارزیابی اشتباه یا ناقص آشکار است.

باتوجه‌به نظریۀ فِلان هرگاه در یک یا هر سه سطح بالا بین راوی و مؤلف تلویحی شکاف موجود باشد، روایت اعتمادناپذیر خواهد بود (فِلان، ۲۰۰۷: ۲۲۴؛ ۲۲۵).

نظریه‌پردازان پساکلاسیک روایت اما اذعان می‌کنند که خوانندگان اثر، تعیین‌کنندۀ معتبر بودن یا نامعتبر بودنِ راوی هستند.

«معتبر یا نامعتبر بودن راوی، موضوع ناسازگاری یا انحراف درونی چهارچوب ساختاری روایی نیست بلکه به جهان‌بینی، اصول اخلاقی، ارزش‌ها یا اعتقادات خواننده بستگی دارد. اگر راوی و خواننده در زمینه‌های ذکرشده نگرش یکسانی داشته باشند، راوی معتبر است و درغیراین‌صورت راوی نامعتبر است» (هانسن، ۲۰۰۷: ۲۲۷).

«راوی نامعتبر اغلب بازتاب روانی خواننده‌ای است که قصد دارد ابهام‌ها و تناقض‌های موجود در سخنان راوی را آشکار سازد» (آنسگارنونینک: به نقل از هِرمان و ورویک، ۲۰۰۵: ۱۶۳).

ازاین‌روی بوث و فلان از آن دسته نظریه‌پردازانی هستند که نامعتبر بودن راوی را به انحراف‌معیار اخلاقی راوی از معیار اخلاقی مؤلف تلویحی مربوط می‌دانند و آن را محدود به جهان متنی‌اخلاقی می‌شمارند. در مقابل هانسن، نونینگ و پیروانش تأکید بر نقش بازتاب‌های ذهنی خواننده در تشخیص موضوع معتبر و نامعتبر بودن راوی دارند.

امروزه اما در مطالعات ادبی معاصر دیدگاه‌ها و تعریف‌های راوی معتبر و نامعتبر کمی متفاوت است و تعیین‌کننده و توصیف‌کنندۀ شرایط و موقعیت‌های داستانی است که عهده‌دار چنین کارکردی هستند؛ که این تعریف به نظریۀ ریمون‌-کِنان نزدیک‌تر است.

راوی معتبر: راوی‌ای است که خواننده ارائۀ داستان و توضیح او دربارۀ آن را گزارشی موثق از حقیقت داستانی فرض می‌کند.

راوی نامعتبر: راوی‌ای است که خواننده‌ ارائۀ داستان و یا توضیح او دربارۀ آن را گزارشی مشکوک می‌پندارد. سرچشمه‌های عمدۀ بی‌اعتباری عبارت است از:

دانش محدود

درگیری‌های شخصی

الگوی ارزشی مسئله‌دار راوی (ریمون-کنان، ۱۹۸۳ : ۱۰۰).

مرور کوتاهی دربارۀ نظریه‌های مربوط به راوی نامعتبر و معتبر را خواندید. در این شرح کوتاه درحالی‌که بوث و پیروانش معیارهای تأکیدی خود را بر اساس خوب‌وبدِ اخلاقیِ مؤلف تلویحی قرار دادند؛ نونینگ و هم‌فکرانش بر معیارهای اندیشۀ انتقادی و خوانندۀ سنجش‌گر در تفسیر یک متن تأکید می‌ورزند.

«این‌گونه به نظر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد که در تمامی این نظریه‌ها حقایق دنیای داستانی برمبنای حقایق دنیای غیرداستانی (واقعی) تفسیر می‌شوند؛ درحالی‌که طبق نظر ریمون‌-کنان و هم‌فکرانش‌ آنچه مهم است خود حقایق دنیای داستانی است» (هانسن،۲۰۰۷: ۲۳۸).

بر این اساس ازآنجایی‌که راوی بخش مهمی در داستان «لوییس خودش را می‌کشد! لوییس خودش را می‌کشد؟» ایفا می‌کند و روایت و گزارش داستان را به عهده دارد، در این مطالعه تلاش می‌کنم میزان دخالت و ورودِ ولو ناآگاهانۀ احساسات و طرز تفکر راوی در روایت رویدادهای جهان داستان و حقایق داستان را طبق نظریۀ ریمون-کنان بررسی کنم.

بحث و بررسی

در ابتدای این بخش به بررسی تعداد راوی‌ها در روایت می‌پردازم.

داستان در سه زیرگونۀ روایی گزارش شده است:

خاطره

یک مثال

یک تجربه

در این سه قسمت، راوی داستان بارها از حالت ناهم‌داستان به حالت هم‌داستان تغییر می‌یابد. راوی ناهم‌داستان شروع به روایت می‌کند و تنها پس از چند خط یا یک پاراگراف روایت را با راوی هم‌داستان ادامه می‌دهد. این تغییر رفتار راوی در کل روایت دیده می‌شود و مرتب این سؤال را در ذهن خواننده به وجود می‌آورد که چند راوی در حال روایت این داستان هستند؟

در قسمت اول تغییر رفتار راوی دو بار دیده می‌شود. یک بار در ابتدای داستان که راوی ناهم‌داستان اعلام می‌کند لوییس هرناندز در حال خودکشی است و بلافاصله بعد از سه خط راوی تبدیل به هرناندز هرویی می‌شود که خاطرات بیست‌وهشت سال پیش خود را با افتخار تعریف می‌کند. گویی تعریف این خاطره آن‌قدر مهم و هیجان انگیز است که فراموش می‌کند آن را با راوی ناهم‌داستان ادامه بدهد یا شاید قصد تأکید و اصرار بر باورپذیری خاطره، توسط خواننده، او را وادار به تعریف روایت از زبان راوی اول‌شخص می‌کند.

«هنوز باورش برای من سخت است.»

«مجید و رضا که هنوز باور نکرده‌اند.»

«شما باورتان می‌شود؟»

بار دوم بعد از تعریف خاطره دوباره اعلام تصمیم خودکشی را به راوی ناهم‌داستان می‌سپارد و کمی بعد که نیاز به دفاع از تصمیم لوییس هرناندز هرو را احساس می‌کند با راوی هم‌داستان ادامه می‌دهد.

در واقع لوییس، پلیس بازنشسته، تصمیم گرفته بود خودش را بکشد؛ چراکه از زندگی تکراری و یکنواخت خود (که از طریق مجلات زرد دیگر قهوه‌ای‌شده و فیلم‌های سینما با آن آشنا شده بود) بدجوری حوصله‌اش سر می‌رفت.

شما را نمی‌دانم؛ ولی من شخصاً به او حق دادم. به‌هرحال همۀ ما می‌دانیم که روزمرگی چیز خیلی خیلی بدی است و تحمل رنج‌های بی‌شمار آن بسیار سخت است. آن هم برای لوییس هرناندز هرو با ‌آن‌همه سوابق درخشان در طول خدمت درخشانش. به‌خصوص ‌آن مدالی که فرماندار ایالت با دست‌های خودش به سینۀ او زده بود.

در این بخشِ تعریف خاطره، انگار راوی ناهم‌داستان خبر خودکشی را اعلام و راوی هم‌داستان از آن خبر دفاع می‌کند و آن را محق می‌داند. درست زمانی که لوییس هرناندز قصد تعریف از سوابق درخشانش را دارد خود را در حالت راوی اول شخص نمایان می‌کند.

در قسمت‌هایی هم لوییس تغییر رفتار راوی را از ناهم‌داستان به هم‌داستان با فراموشی و کندی ذهن نمایش داده است که این فراموشی ظاهراً بر اثر کهولت سن می‌باشد.

«نظر شما هیچ گونه تأثیری در هیچ چیزی ندارد. مخصوصاً در تصمیم لوییس هرناندز هرو. اصلاً هم ناراحت نخواهیم شد… مطمئن باشید که در تصمیم ما (ببخشید او) هیچ خللی ایجاد نخواهد کرد.»

«مردی را به دار آویخته‌اند. از چنگکی که به سقف کوبیده شده… شاید این مجرم را من دستگیر کرده باشم.»

«سه نفر مقابلش ایستاده‌اند… چرا من اینجا هستم‌؟»

راوی در هر دو حالت (هم‌داستان و نا‌هم‌داستان) به جملۀ افسر پلیس بودن اشاره می‌کند.

«لوییس هرناندز هرو، افسر بازنشستۀ پلیس ایالت، تصمیم گرفته بود خودش را بکشد.»

«من از همان بچّگی می‌خواستم یک پلیس بشوم.»

«این عادت برای یک بازنشستۀ پرافتخار سازمان پلیس…»

این جمله‌ها و تکرار خاطرات مشابه در هر سه بخش داستان، رد پای راوی اول‌شخصی به نام لوییس هرناندز هرو را در کل روایت نمایان می‌کنند. درصورتی‌که داده‌های متنی روایت، ما را با یک راوی روبه‌رو می‌کند. به نظر می‌رسد لوییس هرناندز هرو با زیرکی در این نوع روایتگری داستان، قصد دارد خودش را با رفتار یا گفتار به‌شیوه‌ای خاص شخصیت‌پردازی کند. حال که تک‌راوی داستان مدام در حال تغییر رفتار است و شخصیتِ محوریِ روایتی است که برای خواننده تعریف می‌کند، باید پرسید که این نوع روایتگری لوییس هرناندز قابل‌اعتماد است‌؟

برای پاسخ این پرسش، طبق آنچه در صفحات قبل عنوان کردم، داده‌های متنی داستان را به کمک نظریۀ ریمون-کِنان دربارۀ دلایل نامعتبر بودن راوی بررسی می‌کنم.

بررسی دلایل قابل‌اعتماد بودن یا نبودن راوی:

دانش محدود

راوی داستان لوییس خودش را می‌کشد! اطلاعات بسیار اندکی از آنچه ما باید بدانیم ارائه می‌دهد. او لابه‌لای مرور خاطرات پراکنده‌اش مرتب عنوان می‌کند که افسر بازنشستۀ پلیس است و در حال خودکشی کردن است. راوی به هذیان‌گویی، کندی ذهن و فراموشی در طول روایت اذعان دارد.

«مدالی شبیه به یک قلب کج‌وکولۀ سیاه‌رنگ که روی یک پوتین سرخ‌رنگ نقاشی شده باشد و شکل مکعب‌مستطیل آن، هجده ضلع متقاطع داشته و تیری که از وسط آن گذشته باشد، شباهت زیادی به شکستن دیوار صوتی آشپزخانۀ انفرادی اتاق زیر شیروانی سرایدار باغ تابستانۀ فرماندار داشته باشد که یک پایش در قوطیِ فلزیِ پر از سیمانِ سفت‌شده‌ای گیر کرده باشد و همان‌طور لنگان‌لنگان قدم بزند. دوست داشتم نظر شما هم می‌دانستم.»

هذیان‌گویی و ضعف حافظه در به خاطر آوردن رویدادهای گذشته موجب می‌شود خودِ راوی هم گفته‌هایش را چندان باور نکند.

«ناگهان… هنوز باورش برای خودم هم سخت است. وسط دستۀ کبک‌ها، همان کبک یک سال قبل را دیدم. چاقویم که کمی زنگ زده بود، هنوز در پایش بود. شش جوجه‌کبک کوچک هم پشت سرش به سمت چشمه می‌رفتند که در پای هر کدامشان یک چاقوی من بود.

شش چاقوی کوچک و تمیز و بدون زنگ‌زدگی در پای شش جوجه‌کبک کوچک.

مجید و رضا که هنوز هم باور نکرده‌اند. ابله‌ها.

شما باورتان می‌شود؟»

راوی با افزودن خیال به واقعیتِ داستانی، اعتماد به صحت روایت را از خواننده سلب می‌کند.

«ادارۀ مرکزی پلیس ایالت که به‌شکلی پساکلاسیک فوق‌مدرن‌گونه و به کمک بیست میلیون قوطی خالی کبریت ساخته شده ‌است و سقف آن را با لایه‌ای از تی‌ان‌تی زردرنگ پوشانیده‌اند. لایه‌ای به ضخامت دو سانتی‌متر. به‌عنوان مجازات در میدان مرکزیِ ایالت، یک باجۀ تلفن در حلق او فروکردند. به‌همراه تلفن داخلش و حتی سیمان سفت‌شده‌ای که به پایۀ باجه چسبیده بود.»

در اعتراف و اصرار به هذیان‌گویی به قصد باورپذیر کردن روایت برای خواننده، راوی کلماتی را  با تأکید مرتب تکرار می‌کند و بر نامعتبر شدن روایتگری دامن می‌زند.

«من واقعاً مدتی است که فقط دارم هذیان می‌گویم و البته علاقه‌ای به ترکش ندارم. این عادت برای یک بازنشستۀ پرافتخار سازمان پرافتخار پلیس این ایالت پرافتخار چیز خیلی‌خیلی بدی است.»

درگیری‌های شخصی

روای داستان در طول روایت خاطرات دوران جوانی و کار در ادارۀ پلیس را با هیجان و افتخار تعریف می‌کند. از میزان خشونت و سنگدلی و قساوتی که

به مجرمین روا داشته ‌است، بارها دفاع می‌کند و آن را برحق می‌داند؛ امّا در درون دچار عذاب‌وجدان شده‌ است و قصد خودکشی دارد. با اینکه علت خودکشی خود را روزمرگی در دوران بازنشستگی و کهولت سن و مشکلاتی که در دورۀ جنینی داشته ‌است، اعلام می‌کند؛ امّا به کشمکش درونی عظیمی مبتلا شده است. تا جایی که به ظاهر برای خلاصی از این درگیری شخصی تصمیم به خودکشی دارد.

«مجرم روی دار، مثل یویو بالاوپایین می‌شود و هر بار که بالا می‌رود، سرش به سقف گچی اُتاق می‌خورد و یک تکۀ کوچک از گچ سقف فرومی‌ریزد. سر مجرم به دلیل برخوردهای پیاپی با سقف، شکاف برداشته و از میان شکاف چند بوتۀ بابونه سبز شده است. از گوش‌های مجرم روغن نهنگ سفید می‌چکد. دلم می‌سوزد برای این‌همه روغن نهنگ که به هدر می‌رود.»

زبان راوی دربرگیرندۀ تناقض‌های درونی است تا جایی که تشخیص مرزِ خیال و واقعیت در گفتارش مشخص نیست.

«آخرین مجرمی که دستگیر کردم، پسربچه‌ای بود که یک سلسله جرائم زنجیره‌ای شبیه به هم مرتکب شده بود و نظم و امنیت مقدس تمام ایالت را به هم ریخته بود. تلویزیون و روزنامه‌ها غوغایی به پا کرده بودند. من مأمور پرونده شده بودم.

به عنوان مجازات در میدان مرکزی ایالت، یک باجۀ تلفن در حلق او فروکردند. به‌همراه تلفن داخلش و حتی سیمان سفت‌شده‌ای که به پایۀ باجه چسبیده بود.»

با وجود تعریف‌های افتخارآمیز از حل پرونده‌های دوران خدمت و گرفتن مدال از فرماندار امّا با نوشتن این‌گونه جملات، کشمش درونی و انزجار خود را از کارهایش نشان می‌دهد.

«آخر مگر من چند سال داشتم؟ فقط بیست‌وپنج سال… به‌هرحال هرکس وظیفه‌ای دارد… هرکس. مگر می‌شد؟… تازه تنها هم نبودم، رضا و مجید هم بودند… این با آن مگر چه فرقی می‌کرد؟… تُف به همه‌اش… به‌هرحال من برای چه حقوق می‌گرفتم؟ مگر من کاره‌ای بودم؟… فرماندار؟… دروغ؟… گند می‌زنند به اعصاب آدم… تف… .»

الگوی ارزشی مسئله‌دار

هر زمان که سیر حوادث داستان، گفتار اشتباه و متناقض راوی را آشکار سازد نسبت به قابل‌اعتماد بودن گزارش‌های قبلیِ او شبهه ایجاد می‌شود. عمل نکردن راوی به آنچه می‌گوید قطعاً باعث تضعیف اعتبارش خواهد شد.

عنوان داستان دو بار تکرار می‌شود. یک بار با علامت تعجب و یک بار با علامت سؤال. آوردن این دو علامت بعد از لوییس خودش را می‌کشد و اعلام روای داستان که در حال خودکشی است، از ابتدا این شک را ایجاد می‌کند که (آیا واقعاً لوییس خودکشی می‌کند؟) ، (آیا لوییس اسلحه‌ای برای خودکشی دارد؟). ازآنجایی‌که الگوی ارزشی مسئله‌دار راوی نامعتبر، ناهماهنگی نتیجۀ عملش با گفته‌های اوست، در این قسمت میزان عملکرد راوی را به حرف‌هایی که می‌زند، بررسی می‌کنم.

«لوییس هرناندز هرو، افسر بازنشستۀ پلیس ایالت، نوک سرد لولۀ اسلحۀ تلفیقیِ مدل k۱۷۲۸ خود را بین قطرات سرد عرق پیشانی‌اش می‌گذاشت و ماشه را فشار می‌داد. او تصمیم دارد با اسلحه‌ای خودکشی کند که در لغت‌نامۀ الکترونیِ «همه چیز» این‌طور توصیف شده است: اسلحۀ تلفیقیِ k۱۷۲۸ نوعی اسلحۀ کمری است که با بخش‌هایی از ماهیچه و پوست و استخوان کمر صاحب اسلحه تلفیق شده و هفته‌ای یک بار نیاز به جداسازی کمر، بازبینی دقیق و روغن‌کاری شدید با روغن نهنگ سفید دارد. همچنین سالانه یک بار می‌بایست این اسلحه را تحت عمل جراحی قرار داد. شیوۀ پر کردن این اسلحه از طریق اسمز معکوس منافذ پوستیِ صاحب آن و با گلوله‌هایی از جنس تیتانیوم مایع می‌باشد. لغت‌نامۀ الکترونیکیِ ’همه‌چیز‘.»

اسلحۀ تلفیقیِ لوییس هرناندز طبق توضیحات بالا از جنس پوست و استخوان و جزئی از بدن شخص است. اسلحه با استخوان کمر لوییس تلفیق شده و گلوله‌هایی از جنس تیتانیوم مایع دارد:

تیتانیوم مایع در آب بدن همۀ موجودات زنده‌ وجود دارد. در موارد پزشکی برای ساخت قطعات تعویضی در بدن، ساخت درون کاشت استخوانی، مایع نخایی و مفاصل استفاده می‌شود. خاصیت مغناطیسی تیتانیوم مانند آهن‌ربا عمل کرده، جریان خون را تحریک و تبادل یونی را افزایش می‌دهد؛ در نتیجه خون و مواد غذایی را به منطقۀ دردمی‌رساند (ویکی پدیا، دانشنامۀ آزاد).

شیوۀ پر کردن این اسلحه از طریق اسمز معکوس منافذ پوستی لوییس است:

اسمز معکوس فرایند تصفیۀ آب است که در آن از فشار برای معکوس نمودن جریان اسمزی آب از درون یک غشاء نیمه‌تراوا برای تولید آب خالص و حذف یون‌ها، مولکول‌ها و ذرات بزرگ‌تر حل‌شده در آب استفاده می‌شود. یک فرایند بسیار حیاتی در پدیده‌های بیولوژیکی بدن انسان و بقیۀ جانداران است. (همان)

با این توضیحات به این پرسش می‌رسیم که آیا این اسلحۀ تلفیقی قادر به شلیک کردن است؟

«تا به خودم آمدم دیدم که من هم اسلحه‌ام را از کمرم جدا کرده‌ام، به‌سمت کبک‌ها گرفته‌ام… ولی هر چه فشار می‌دادم، گلوله‌ای خارج

نمی‌شد… اسلحه‌ام را ول کردم، چاقوی کوچک جیبی‌ام را باز کردم و به‌سمت چشمه پرتاب کردم.»

طبق گفتۀ راوی اسلحه قادر به شلیک کردن نیست و او مجبور به استفاده‌ از چاقوی جیبی‌اش شده است. ادعا دارد چون اسلحه را پر نکرده قادر به شلیک نیست درصورتی‌که طبق توضیحات لغت‌نامۀ الکترونیکی اسلحه زمانی که به کمر وصل است با خاصیت اسمز معکوس پر می‌شود.

ظاهراً اسلحه تلفیقی واقعی نیست. راوی برخلاف آنچه می‌گوید اسلحه‌ای برای خودکشی ندارد. این اسلحۀ ذهنیِ شخصیت است که تنها قادر به شلیک گلوله‌هایی از جنس خاطرات دردآور در مغز لوییس است. خاطرات دردآوری که آن‌ها را چیزی شبیه به یک افتخار غیرقابل‌تعریف و قابل‌تعریف عنوان می‌کند.

در جای دیگری از روایت، راوی اقرار می‌کند که فقط ژست خودکشی را گرفته‌است:

«خودکشی کلمه‌ایست که نوعی ژست فهمیدگی به آدم می‌دهد و این برای شرایط روحی من در این دوران بازنشستگی خیلی مهم است، می‌فهمید که؟»

راوی در طول اعترافات متناقص خود مدعی عملی است که نه‌تنها به نتیجه نمی‌رسد، بلکه در سایۀ این تناقض‌گویی‌ها اعتبار خودش نیز به‌خطر می‌افتد. ازاین‌روی تا پاراگراف آخر داستان هم، هنوز لوییس فقط به خودکشی فکر می‌کند و اقدام نکرده‌است:

«لوییس هرناندز هرو هنوز از تصمیم قاطعش منصرف نشده اما ترجیح می‌دهد آخرین سیگار دوران بازنشستگی‌اش را هم بکشد. با جرقۀ سنگ فندک، چیزی شبیه به یک جرقه از ذهنش عبور می‌کند. چیزی شبیه به یک افتخار غیرقابل‌تعریف.»

این بار جرقۀ سنگ فندک خاطرات گذشته را برایش یادآوری می‌کند و مشغول کشیدن سیگار می‌شود. به نظر می‌رسد که راوی قادر نیست تصمیمش را عملی کند یا شاید قصد عمل کردن به حرف‌هایی را که می‌زند، ندارد. این‌گونه است که نتیجۀ عمل، گفتار اشتباه راوی را آشکار می‌سازد. او با تعریف گزینشی رویدادها‌ی زندگی‌اش و دفاع مغرضانه از آن‌ها درجۀ اعتبار خود را از نظر سلامت روانی زیر سؤال می‌برد و احتمال صحیح بودن رویدادها را ساقط می‌کند. این دلایلی که ذکر شد قطعاً موجب تردید خواننده به نامعتبر بودن راوی در این داستان خواهد شد.

با بررسی راوی این روایت طبق نظریۀ ریمون _ کنان، مشخص شد که تک‌راویِ داستان لوییس خودکشی می‌کند؟! تمامی ویژگی‌های غیرقابل‌اعتماد بودن را داراست. حال این سؤال باقی می‌ماند که علت روایت کردنِ چنین روایتگرِ نامعتبری در چیست؟

در تمام قسمت‌های روایت ردپای راوی غیرقابل‌اعتماد و فریبکاری پیداست که سرگرمِ به حاشیه بردن چیزی است که نمی‌خواهد به ما بگوید؛ ولی با دادن نشانه‌هایی مرتب آن را تذکر می‌دهد. به نظر می‌رسد با پیرنگی روبه‌رو هستیم که با  ترفندهایی در حال مخفی شدن است. ترفندهایی شبیه هذیان‌گویی، پیچیده‌گویی، تکرار و نامنظم تعریف کردن خاطرات گذشته از یک سو و تغییر مرتب راوی ناهم‌داستان به هم‌داستان از سوی دیگر که توسط راوی فریبکار برای پنهان کردن پیرنگ داستان انجام می‌گیرد.

تضاد محتوای کاری راوی با وجدان انسانی‌اش خیلی واضح با داده‌های متنی به ما منتقل می‌شوند. با سوگیری خاص و ویژه‌ای، خاطرات دوران کاری خود را تعریف می‌کند و از آن‌ها دفاع می‌کند؛ درحالی‌که از انجام تک‌تک آن‌ها در کشمکش درونی و عذاب وجدانِ عمیقی به سر می‌برد؛ حتی در قسمتی از روایت برای پنهان کردن آثار روانی کارهایش عنوان می‌کند دلیل خودکشی‌اش سرخوردگی دوران جنینی است. 

لوییس هرناندزهرو خود را افسر بازنشستۀ پلیس عنوان می‌کند که دیگر از زندگی تکراری و یکنواخت خود خسته شده و قصد خودکشی دارد؛ اما با تعریف مبهم و پیچیدۀ خاطرات خود از مأمور و معذور بودن در برخورد با مجرمین و حل پرونده‌هایش حرف می‌زند. او تقصیر را بر گردن مافوق خود می‌اندازد و این‌گونه می‌خواهد از نقش خود در ترویج خشونت اجتماعی بکاهد.

از این روی به نظر من ویژگی‌های راوی نامعتبر در این روایت کمک شایانی در پنهان کردن‌ِ پیرنگ داستان کرده است. راوی، خود، شخصیتی است در مرکز پیرنگ و تلاش در مخفی کردن آن دارد. این عمل و رفتار غیرقابل‌اعتماد راوی به‌لحاظ پیرنگی با شخصیت‌پردازی آن در هماهنگی است و منطقی به نظر می‌رسد. 

البته ناگفته نماند که نویسندۀ هر داستان  با استفاده از راوی و با اختیار و انتخاب شیوۀ روایتیِ خاص خود، با نشانه‌دار کردن روایت به برخی از نشانه‌ها، می‌تواند راوی را غیرقابل‌اعتماد جلوه دهد که این شیوه از طراحی روایت هر بار با هدفی خاص صورت می‌گیرد. مثل آنچه دو نویسندۀ زیر گفته‌اند:

«ناآگاهی یا فریبکاری تعمدی راوی نامعتبر برای استمرار تعلیق در داستان بسیار مهم است؛ در واقع به همان اندازه که به خواننده اطلاعات می‌دهد، اطلاعات را دریغ هم می‌کند» (برانون تامس، مفاهیم بنیادی و روش‌های تحلیلی، ۲۰۱۵).

مسلما وقتی مسئولیت روایت به گردن راوی غیرقابل‌اعتماد انداخته شود، به‌جز ایجاد ابهام عمدی، مزیت‌های دیگری نیز فراهم می‌شود. یکی از مهم‌ترین مزیت‌های چنین روایت‌هایی این است که خود روایت‌گری به بخشی از موضوع روایت تبدیل می‌شود (پورتر ابوت، سواد روایت، ۱۹۴۰).

منابع:

ابوت، اچ. پورتر، ۱۹۴۰، سواد روایت، ترجمۀ رؤیا پورآذر،نیما م. اشرفی، تهران، اطراف، ۱۳۹۷.

تامس، برانون، ۱۹۶۶، مفاهیم بنیادی و روش‌های تحلیل، ترجمۀ حسین پاینده، تهران، مروارید، ۱۴۰۱.

جان، مانفرد، ۱۹۴۳م، مبانی نظری روایت، ترجمۀ محمد راغب، تهران، ققنوس، ۱۳۹۷.

کوری، گریگوری، ۱۹۵۰، روایت‌ها و راوی‌ها، ترجمۀ محمد شهبا، تهران، مینوی خرد‌، چاپ اول۱۳۹۰.

برازجانی، سمیه، مقالۀ نقد و بررسی مجموعه‌داستان از حیرت تا گرسنگی، فصلنامۀ تخصصی فرهنگ فارس، دورۀ جدید، شمارۀ۴، سال ۱۳۹۴، ص ۱ تا ۲۷.

دریایی، مهدی و عادل‌زاده، پروانه و پاشایی فخری، کامران، مقالۀ تحلیل گونه‌شناسی روایی در دو داستان، فصلنامۀ زیبایی‌شناسی ادبی، شمارۀ ۳۹، سال۱۳۹۸، ص ۱ تا ۲۱.

صادقی محسن‌آباد، هاشم، مقالۀ راوی مداخله‌گر نخستین رمان‌های فارسی؛ چالش واقع‌گرایی، فصلنامۀ علمی- پژوهشی نقد ادبی، سال ۱۳، زمستان ۱۳۹۹، ص ۱۶۹ تا ۲۰۴

قادرپور، زهرا، مقالۀ از حیرت تا گرسنگی با هنرنمایی: رضا، مجید و دیگر هنرمندان، سالنامۀ داستان خلاقانۀ سال (حیرت)، سال اول، شمارۀ اول، سال ۱۳۹۴، ص ۱ تا ۸.

نورائی، الیاس و خدادادی، فضل الله، مقالۀ پژوهش بر رابطۀ راوی بر روایت شنو و رویدادها و شخصیت‌ها در ادبیات، پژوهش‌نامۀ نقد ادبی و بلاغت، سال۸، شمارۀ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۳، ص ۳۷ تا ۵۷.

نیکروز، یوسف و کشاورزی، سودابه، مقالۀ تحلیل گونه‌های روایتی و ویژگی‌های راوی در مجموعه‌ داستانی مهدی آذریزدی، فصلنامۀ علمی- پژوهشی (پژوهش زبان و ادبیات فارسی)، شمارۀ بیست و هشتم، بهار ۱۳۹۲، ص ۱۸۴ تا ۱۵۹ .


[1] . این روایت سومین داستان از مجموعۀ داستانیِ از حیرت تا گرسنگی نوشتۀ مشترک مجید خادم و رضابهاری‌زاده است که در ۱۲۷ صفحه در سال 9۲ توسط انتشارات بوتیمار به چاپ رسید.

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب