انتخاب برگه

نویسندگان روس خدمتگزاران دولت یا خدمتگزاران توده‌ها؟- کیانوش گندمی

نویسندگان روس خدمتگزاران دولت یا خدمتگزاران توده‌ها؟- کیانوش گندمی

نویسندگان روس خدمتگزاران دولت یا خدمتگزاران توده‌ها؟

کیانوش گندمی

شما که در آزادی زندگی می‌کنید، در فضای معنوی بازی که در آن به دنیا آمده‌ و بزرگ شده‌اید، شاید داستان‌های زندگی در زندان را که از سرزمین‌های دوردست به شما می‌رسد، گزارش‌های غلوآمیز پناهندگان ازنفس‌افتاده بینگارید. آدم‌هایی که برایشان نوشتن و خواندن کتاب مترادف داشتن و به زبان آوردن عقاید فردی است، مشکل بتوانند باور کنند کشوری هست که در آن یک ربع قرن ادبیات به تشریح و عرضۀ تبلیغات یک شرکت بزرگ تجارت بَرده محدود بوده است.

متن بالا برشی از یک برگ بدون عنوان است که ظاهراً ولادیمیر ناباکوف در مقدمۀ گفتارهایش در باب نویسندگان بزرگ روس در کلاس درسش مطرح کرده است، باقیمانده‌ای از بررسی مقدماتی ادبیات شوروی در کلاس درس. کتاب درس‌هایی دربارۀ ادبیات روس را خانم فرزانه طاهری ترجمه کرده‌اند و انتشارات نیلوفر ناشر آن است. ولادیمیر ناباکوف در سال 1940م برای تدریس در آمریکا گفتارهایی را در باب ادبیات روس و برای محدودۀ زمان پنجاه‌دقیقه‌ای که معمول دانشگاه‌های آمریکاست نوشته است. او در سال 1948م به سمت استاد همکار در دانشگاه کرنل رسیده و در آن دانشگاه به تدریس ادبیات استادان داستان اروپا و ادبیات روس پرداخته است. بر مخاطب پوشیده نیست که این دوره از زندگی ناباکوف هم‌زمان است با سال‌های ابتدایی جنگ سرد. دوره‌ای از رقابت و تنش بین اتحاد جماهیر شوروی و ایالت متحدۀ آمریکا. مخاطب اگر علاقه‌مند به خواندن بیشتر درس‌گفتارهای ناباکوف باشد می‌تواند کتاب مسخ نوشتۀ فرانتس کافکا را با ترجۀ خانم فرزانه طاهری چاپ انتشارات نیلوفر مطالعه کند. این کتاب به ضمیمه درس‌گفتاری مفصل از ناباکوف دارد که به‌زعم خود او «نوعی تجسس کارآگاهی برای کشف راز ساختارهای ادبی» در این داستان نه‌چندان بلند کافکا است. باید اعتراف کرد که خواندن این یادداشت ناباکوف تأثیر بسزایی در درک درست‌تر این شاهکار ادبی برای نگارندۀ این متن داشته است.

به ترتیب فهرست مطالب این کتاب پانصدصفحه‌ای، ناباکوف به بررسی زندگی و آثار نویسندگانی چون گوگول و داستان شنل(پالتو)، ایوان تورگینف و پدران و پسران، داستایفسکی و آثاری چون جنایت و مکافات و برادران کارمازوف، لئو تالستوی و رمان آناکارانین، آنتوان چخوف و داستان بانو و سگ ملوسش و درنهایت ماکسیم گورکی و داستان برکلک پرداخته است. استادانی که روسیه در فاصلۀ نیمۀ دوم قرن نوزدهم و دهۀ اول قرن بیستم تحویل دنیای ادبیات داده است. به عقیدۀ ناباکوف «ادبیات روسی» رویدادی است اخیر، رویدادی محدود، چیزی که یک بار برای همیشه تمام شده است. دلیلش هم از نظر او بی‌بروباری ادبیات خاص منطقه‌ای است که در طول دهه‌های حکومت شوروی تولید شده است. این کتاب فصل درخشانی دارد با نام « نویسندگان، ممیزان و خوانندگان روس» که درک درستی از سیستم ممیزی در روسیۀ تزاری و مقایسۀ آن با سانسور در اتحاد جماهیر شوروی در مخاطب ایجاد می‌کند. به باور او کشور روسیه تا پیش از قرن نوزدهم عملًا هیچ سنت ادبی متعلق به خود نداشته است؛ اما در این قرن آثاری خلق شده‌اند که از هر نظر به جز حجم، با محصولات باشکوه انگلستان و فرانسه برابری می‌کنند. بدیهی است که چنین پدیده‌ای بدون رشد فرهنگی مردم این سرزمین غیرممکن می‌بود. مسئله‌ای که با تبلیغات زیرکانۀ کمونیستی در قرن بعدی به کلی مخدوش و تحریف شده است.

او معتقد است در چنین دنیایی نیروهایی وجود دارند که بر سر تسخیر روح هنرمند با هم ستیز می‌کنند. در چنین جهانی ادبیات را تجمل یا اسباب‌بازی می‌دانند مگر اینکه بتوان همچون کتاب راهنمای امروزی به کارش گرفت؛ اما در کشوری آزاد هنرمند مجبور نیست تا کتاب راهنما تولید کند. ناباکوف ادعا می‌کند که از این دیدگاه محدود، روسیۀ قرن نوزدهم کشوری آزاد بود! البته من و شما می‌دانیم که احتمالاً در آن دوره هم کتاب‌ها توقیف می‌شدند و نویسندگان را تبعید می‌کردند. او می‌گوید که ممیزان رذل و ابله آن دوره به این کشف شگفت‌انگیز دست نیافته بودند که می‌شود کل مجمع ادبا را واداشت تا آنچه را دولت مناسب تشخیص می‌دهد تولید کنند. بله تولید کنند! همین‌قدر مصنوعی و غیرطبیعی زیرا چنین درجه‌ای از سانسور جلوی خلق آثار هنرمندانه و تازه را می‌گیرد. حکومت پلیسی نویسنده را وادار می‌کند تا رمانش را طوری از کار دربیاورد که پیام سیاسی مناسبی داشته باشد. ناباکوف می‌گوید که اگر یک نویسندۀ آمریکایی تصمیم بگیرد رمان غیرمتعارفی از زندگی یک زوج ملحد اهل بوستون بنویسد به احتمال زیاد چنین پاسخی را از ناشرش خواهد شنید که ما نمی‌توانیم خطر انتشار چنین کتابی را بپذیریم، فقط به این دلیل که هیچ کتاب‌فروش و هیچ کتاب‌خوانی مایل به سروکار داشتن با چنین کتابی نخواهد بود. در دنیای آزاد اما هرکس می‌تواند عقیده‌ای داشته باشد و اگر شرکت تازه‌کار و مشکوکی هم داستان این ملحد را چاپ کند، کسی به این جرم نویسنده را به برهوت آلاسکا تبعید نخواهد کرد. شما هم چون من به دورۀ استالین و تبعید خیل مردم بیچاره به سیبری فکر می‌کنید؟

شاید مطلب تازه‌ای نباشد و همۀ ما از آن باخبر باشیم که داستایفسکی به چهار سال کار اجباری در سیبری در کنار جنایت‌کاران و دزدان محکوم شده بود، در دورۀ تزاری. به جرم عقاید سوسیالیستی و خواندن کتاب‌های فوریه با صدای بلند! و همین زندگی اجباری در شرایط سخت باعث شد تا داستایفسکی برای آنکه به جنون مطلق نرسد به دنبال راه چاره‌ای باشد. به قول ناباکوف: «او این مفر را در مسیحیت روان‌رنجورانه‌ای یافت که در همان سال‌ها بدان روی آورد.»

ناباکوف فصل مربوط به داستایفسکی را با بخشی از نامۀ بلینسکی آتشین‌مزاج خطاب به گوگول شروع می‌کند که نوشته است: «شما متوجه نشده‌اید که در روسیه رهایی خود را نه در عرفان نه در ریاضت و نه در زهد، بلکه در دستاوردهای تمدن، روشنگری، انسان‌گرایی می‌بینند. روسیه نه به موعظه احتیاج دارد نه به دعا، روسیه محتاج آن است تا در مردم عادی‌اش ادراکی از عزت انسانی سربرآورد؛ چراکه قرن‌هاست میان لجن و کثافت گم شده است…»

او می‌گوید: «وقتی آدم نشریات ادواری دهه‌های شصت و هفتاد را ورق می‌زند، با حیرت می‌بیند که این‌ها چه عقاید تندی را می‌توانسته‌اند در کشوری بیان کنند که پادشاهی مطلق‌العنان بر آن حکم می‌راند.» اما از نظر او اگر تزارها معتقد بودند که نویسندگان باید خدمتگزار دولت باشند، منتقدان رادیکال اعتقاد داشتند که نویسندگان باید خدمتگزار توده‌ها باشند. او می‌نویسد: «این دو خط فکری باید لاجرم به هم برسند و نیروهایشان را یک‌کاسه کنند و سرانجام هم در زمانۀ خود ما، نظامی جدید، سنتز مجموعۀ سه‌گانۀ هگلی، ایدۀ توده‌ها و ایدۀ دولت را در هم ادغام کرد.»

از نظر ناباکوف میان چیزی که فاشیست‌های غربی از ادبیات می‌خواستند با چیزی که بلشویک‌ها می‌خواستند تفاوتی اساسی وجود نداشت. او کلامی از دکتر روزنبرگ، وزیر فرهنگ آلمان هیتلری نقل می‌کند که: «شخصیت هنرمند باید آزادانه و بدون قیدوبند شکل بگیرد؛ اما یک چیز از او می‌خواهیم: تأیید اعتقادات ما.» و نقل‌قولی از جناب لنین که: «هر هنرمندی حق دارد آزادانه خلق کند؛ اما ما کمونیست‌ها باید او را برطبق برنامه‌مان ارشاد کنیم.» آیا این‌همه شباهت شما را متعجب نمی‌کند؟

در بخشی از این فصل به خطابۀ داستایفسکی در مراسم یادبود پوشکین در مسکو به سال 1880م پرداخته می‌شود. گویا نویسندگان زیادی در آن مراسم حضور داشته‌اند؛ اما بیش از همه سخنرانی داستایفسکی مورد استقبال قرار گرفته است. ناباکوف می‌نویسد: «لُب مطلب سخنرانی او این بود که پوشکین تجسم روح ملت روسیه است که با ظرافت تمام آرمان‌های سایر ملل را درک می‌کند؛ اما آن‌ها را مطابق با ساختار معنوی خود جذب و هضم می‌کند.»

می‌گویند لنین فیلسوف نبود، سیاستمدار محض هم نبود. شاید بتوان گفت روشن‌فکری خودآموخته بود که دربارۀ اقتصاد و سیاست نظراتی مؤثر داشت و برای تحقق و اثبات نظراتش بسیار کوشا و تااندازه‌ای بی‌رحم بود. شاید لنین هم می‌دانسته که شرایط لازم برای اجرای تئوری‌های مارکس در جامعۀ روسیه فراهم نیست. می‌دانسته طبقۀ کارگر صنعتی هنوز شکل نگرفته، می‌دانسته دانش و سواد اکثریت مردم روسیه یا توان اقتصادی‌شان نزدیک به طبقۀ متوسط نیست. شاید لنین درصدد برقراری یک انقلاب مارکسیستی در روسیه نبوده. شاید می‌خواسته نظام دیکتاتوری تزارها را از صحنه خارج کند و بعد برای ادارۀ کشور به سیستمی بیندیشد. شاید می‌خواسته نظریات مارکس را مطابق با ساختار معنوی مردم روسیه جذب و هضم کند. ناباکوف اما دربارۀ سخنرانی داستایفسکی چنین می‌گوید: «اگر در نظر بگیریم که در آن زمان تمام اروپا علیه اوج‌گیری قدرت نفود روسیه متحد شده بود، می‌توانیم بهتر بفهمیم که چرا نطق داستایفسکی چنین شوری را در مستمعان میهن‌پرست برانگیخت.»

از نظر ناباکوف ترجمۀ آثار سانتی‌مانتال و گوتیک غرب در روسیه می‌تواند دلیلی باشد برای اینکه مذهب در آثار داستایفسکی تا این اندازه آغشته به شفقت شده‌ا‌ند یا بهتر است بگوییم غرق در سانتی‌مانتالیسم. البته ناباکوف بین «سانتی‌مانتال» و «حساس» فرق می‌گذارد. از نظر او آدم حساس هرگز نمی‌تواند بی‌رحم باشد؛ اما «روسوی سانتی‌مانتال که ممکن بود از اندیشیدن به فکری پیشرو به گریه بیفتد، می‌توانست فرزندان خونی متعدد خود را به نوانخانه‌ها و کارگاه‌های مختلف بسپارد و هرگز ککش هم نگزد.» می‌دانستید که استالین عاشق بچه‌های کوچولو بود؟ آیا باور می‌کنید اگر بگویم لنین در سالن اپرا، وقت اجرای «تراویاتا» می‌گریسته؟ راسکولنیکوف جنایات و مکافات را به خاطر بیاورید. همان جوان مهربان و بخشنده که پیرزن نزول‌خوار و خواهرش را کشت. چرا؟ برای آنکه خانواده‌اش را از فلاکت نجات دهد؟ برای آنکه خواهرش با مردی ثروتمند و فاقد فرهنگ ازدواج نکند؟ ناباکوف توجه ما را به افکار فاشیستی او در «مقاله»اش جلب می‌کند: «نوع بشر دو دسته‌اند: گله و ابرمردان. و اکثریت باید در انقیاد قوانین اخلاقی تثبیت شده باشند؛ اما آن چند تن که بسیار بالاتر از اکثریت‌اند باید آزاد باشند تا خود قانو‌شان را وضع کنند.»

ناباکوف اما بر خلاف داستایوفسکی با روحیات اخلاقی ماکسیم گورکی زاویه‌ای ندارد. گورکی به‌عنوان یک شخصیت انقلابی در اعتراض به کشتار کودکان و کارگرارن در سال ۱۹۰۵م فراخوانی پرشور خطاب به «همۀ شهروندان روسیه و افکار عمومی کشورهای اروپا» می‌نویسد. او در این خطابه کشتارهای عمدی تزار را محکوم می‌کند و طبعاً دستگیر می‌شود. فریاد اعتراض به دستگیری او از سراسر اروپا برمی‌خیزد و سیاست‌مداران و دانشمندان مشهور، دولت را تسلیم و او را آزاد می‌کنند. ناباکوف می‌گوید: «امکان تسلیم شدن دولت شوروی را در امروز تصور کنید…»

ماکسیم گورکی بعد از انقلاب بلشویکی از احترام قابل‌ملاحظه‌ای بهره‌مند می‌شود؛ حتی به مقام بالاترین مرجع در مسائل ادبی می‌رسد. ناباکوف می‌گوید: «او از این اختیار با تواضع و اعتدال استفاده می‌کرد؛ چون تشخیص می‌داد که در بسیاری از مسائل ادبی نمی‌تواند با آن دانش اندکش خوب داوری کند.» اما نکتۀ مهم این است که گورکی از آشنایان خود استفاده می‌کرد تا به سود کسانی که حکومت جدید در تعقیبشان بود پادرمیانی کند. گورکی حتی در یک بازۀ زمانی به بهانۀ وضع مزاجی‌اش در سورنتو زندگی می‌کرده؛ اما به نظر می‌رسد دلیل اصلی‌اش اختلافات سیاسی‌اش با شوروی‌ها بوده است. گویا در سال 1928م تلویحاً به او دستور داده‌اند که بازگردد. او در سال‌های پایانی عمرش چندین نمایش‌نامه و داستان نوشته و به افراط مشروب می‌نوشیده است. ناباکوف می‌نویسد: «او سرانجام در ژوئن ۱۹۳۶م سخت بیمار شد و در خانۀ ییلاقی راحتی که دولت شوروی در اختیارش گذاشته بود بدرود حیات گفت. شواهد زیادی در دست است که نشان می‌دهد مرگ او بر اثر مسمومیت از زهری بود که چکا، پلیس مخفی روسیه، به او داد.»

ناباکوف می‌گوید در تمام این سال‌ها حکومت شوروی حتی یک‌ بار هم مهار هنر را از کف ننهاده است. او می‌نویسد: «هرازچندی پیچ را لحظه‌ای شل می‌کنند تا ببینند چه می‌شود، اندکی به بیان حال فردی تن می‌دهند و خوش‌بین‌های خارجی کتاب جدید را، هر اندازه که متوسط باشد، با شور و هلهلۀ اعتراضی سیاسی معرفی می‌کنند. همه‌مان کتاب‌های پرحجم و پرفروش دن آرام، نه دربندان و کلبۀ زد را می‌شناسیم . کوهی از ابتذال، دشتی از بی‌مزگی، که منتقدان خارجی آن را «با قدرت» و «مجاب‌کننده» توصیف کردند.»

شاید این خوش‌بینی و شگفت‌زدگی بی‌سبب، تنها در نسل روشن‌فکر دهه‌های شصت و هفتاد ایران بروز پیدا نکرده. شاید خود نسل ما هم دربارۀ مویان، هنرمند صاحب‌نام چینی چنین واکنشی نشان دادیم. فراموش نکنید تا زمان دریافت نوبل هیچ اثری از او به فارسی ترجمه نشده بود و بعد از این اتفاق مترجم‌های ایرانی سراغ آثارش را گرفتند. فراموش نکنید در این سال‌ها نویسندگان چینی از او به‌خاطر عدم‌همبستگی با همکارانش انتقاد کرده‌اند. روشن‌فکران چینی که علی‌رغم آزادی بیان تصریح‌شده در قانون اساسی کشورشان بازداشت و مجازات شده‌اند.

در پایان فصل نویسندگان، ممیزان و…، راه نجات هنرمند روس از چنگال امپراتوران، دیکتاتورها، کشیش‌ها و خشکه‌مقدس‌ها خیلی رُک‌وپوست‌کنده بیان می‌شود. ناجی هنرمند اسیر در دستان پلیس امنیتی کیست؟ نویسنده‌ای که پایان داستانش را قانون معین کرده است. شاید باور نکنید؛ اما باید بگویم خوانندۀ خوب! خواننده‌ای که بدون شک بر تغذیه‌اش نظارت می‌شود؛ اما باوجود همۀ محدودیت‌ها می‌تواند با ذهن آفرینندۀ اثر هم‌ذات‌پنداری کند. «او به هیچ ملت یا طبقۀ خاصی تعلق ندارد.» از نظر ناباکوف همان‌طور که نویسندگان خانوادۀ جهانی دارند، خوانندۀ بااستعداد هم چهره‌ای است جهانی. شاید من و شمایی که توی اتاقمان بادقت رمان می‌خوانیم امید روزهای سخت و دشوار نویسنده‌ای در گوشه‌ای از دنیا باشیم. بهروز بوچانی شاید در آن اردوگاه پناه‌جویان در گوشه‌ای فراموش‌شده، در جزیرۀ مانوس به این امید دست به قلم برده تا روزی مخاطبی پیدا شود و بتواند با ذهن او «همانندسازی» کند.

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب