انتخاب برگه

«بررسی ساختار طنز در آثار هوشنگ مرادی کرمانی تا سال (1389)» ـ صفورا سلمانیان

«بررسی ساختار طنز در آثار هوشنگ مرادی کرمانی تا سال (1389)» ـ صفورا سلمانیان

«بررسی ساختار طنز در آثار هوشنگ مرادی کرمانی تا سال (1389)»

صفورا سلمانیان

(این متن در فصلنامه تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” – سال سوم– شماره دهم– زمستان ۱۳۹۸– منتشر شده است.)

چکیده:

طنز در اصطلاح ادب، به آن دسته از آثار ادبی گفته می­شود که با دیدگاه انتقادی و زبانی غیر‌مستقیم و کنایی همراه با شوخ‌طبعی به‌قصد اصلاح مفاسد و زشتی­ها، به انتقاد می­نشیند. هرچند که تمام آثار مرادی­کرمانی طنزآمیز نیستند، اما رگه‌هایی از طنز و شوخ­طبعی در تمام آثارش دیده می­شود. این رگه­های طنزآمیز حاکی از نگاه طنزآمیز مرادی­کرمانی به محیط اطراف و زندگی و موضوعات آثارش است. او با استفاده از طنز، به مبارزه با بی­سوادی، فقر اقتصادی و فرهنگی و تنهایی می­پردازد. همچنین در آثار وی به خوبی طنز موقعیت با طنز کلامی آمیخته و تلفیق شده است. از بهترین آثار طنزآمیز مرادی­کرمانی تا سال ( 1389) می­توان به «قصه­های مجید»، «مربای شیرین»، «لبخند انار»، «مهمان مامان»، «پلو خورش» و «نازبالش» اشاره کرد.

 این مقاله بر این است تا به بررسی ساختار طنز در آثار هوشنگ مرادی­کرمانی و چگونگی آمیختگی طنز کلامی و موقعیت در این ساختار طنزآفرین، بپردازد.

کلید واژه:

هوشنگ مرادی­ کرمانی، ادبیات کودک، طنز، طنز کلامی، طنز موقعیت.

مقدمه:

طنز «Satire» واژه­ای عربی است و در لغت به‌معنی افسوس، سخریه، استهزا و طعن‌کردن است و در ادبیات به روش ویژه­ای در نویسندگی «اعم از نظم و نثر» اطلاق می­شود که در آن نویسنده با بزرگ­نمایی و نمایان­تر جلوه دادن جهات زشت و منفی، معایب و نواقص پدیده­ها و روابط حاکم در حیات اجتماعی در صدد تذکر، اصلاح و رفع آن­ها برآید. (نیکوبخت،1380: 87 تا 89). طنز از جمله ژانر­هایی است که هنرمند را قادر به گفتن تمامی آن چیزهایی می­کند که دیگران قادر به گفتن آن نیستند. طنز پیش از خودنمایی در هر جامعه­ای، کلاسیک یا سنتی، یک نمود ابتدایی دارد و در واقع جامۀ ابتدایی طنز را می‌توان در احوال، کردار، رفتار و گفتار عادی و معمولی مردم همان دوره، جستجو کرد که به همراه ابهام، جنبه­های مضحک و غیرعادی زندگی را که از اعماق وجود انسان نشئت گرفته­اند، منعکس می­سازد. طنزنویسی بالاترین درجۀ نقد ادبی است؛ «چراکه با به‌کارگیری نمادپردازی و با مدد اشاره جدای از زبان استدلال و صراحت، به نقد می­نشیند و این امکان را برای انسان فراهم می‌کند تا پدیده­ها را از زاویۀ دیگری ببیند. بنابراین نگاه طنز به پدیده­ها نگاه آشنایی­زدایی است. به گفتۀ لوئی آراگون: «نسبت‌دادن مفهومی خیالی و حیرت­آور به اشیا و موضوعات، کاری است فراتر از بازی و درحقیقت کرداری فلسفی است؛ چراکه با نگاهی خاص و غیرمنتظره به دور از شناخت ثابت و عامیانۀ معمول به جهان پیرامون خود می­نگرد و طرحی نو از شناخت جهان در می­اندازد» (صدر،1381: 9).

نوع ادبی طنز یکی از انعطاف­­پذیرترین انواع ادبی است که آن را می­توان در تمام قالب­های ادبی، از جمله: نظم، نثر، نمایشنامه، رمان و داستان به کار برد. طنز در ادبیات داستانی از گونه­های بسیار جذاب است و مایه­های آن بخشی از بهترین داستان­های جهان را تشکیل می­دهد. طنز ادبیات داستانی به حماقت انسان­ها ضربه می­زند و باورهای دروغین ذهنی­شان را می­لرزاند و با خنده و شوخی، باور نادرست آن­ها را اصلاح می‌کند. « قلم طنزنویس با هرچه که کهنه و واپس مانده است و با هرچه که زندگی را از ترقی باز می­دارد، بی­گذشت و اغماض مبارزه می­کند.» (آرین­پور، 1357: 36). بنابراین طنز با مفاهیم کنایی، ژرف­نگر، کاونده، مکاشفه­آمیز و تپنده همراه است. در خصلت ماهوی آثار طنزگونه همواره موقعیتی تلخ و گاه فاجعه­بار نهفته است. آنچه طنز را از دیگر ژانرهای ادبی جدا می­کند، طرز برخورد آن با موضوع است. «طنز اگر­چه می­تواند از لحاظ محتوا، شامل شدیدترین واقعیات از وجود انسانی باشد، ولی هدف از آن “به غیر از اصلاح و انتقاد از زشتی­ها و مفاسد اجتماع” این است که ما را به خنده و تبسم وا­دارد» (حلبی،1364: 58). همین همراه بودن با خنده و شوخی دلیل استقبال عمومی و اجتماعی بودن آن است. دیگر تفاوت آن، این است که طنز همواره مستلزم قدرت در نکته‌پردازی و ایجاز در بیان نکات است. «نکته­پردازی ( Epigram) با اختصار ساختاریش وسیلۀ مطلوب بذله­گویی و مطایبه است. به گفتۀ هوراس «طنزنویس بزرگ» عملکرد کل ادبیات و از جمله طنز در این دو کلمه خلاصه می­شود: «آموزش و سرگرمی» (پلارد،1378: 88 و 95). همۀ داستان­ها می­خواهند حرفی به خواننده بزنند؛ مهم این است که این «حرف» چگونه گفته می‌شود، غیرمستقیم به خواننده القا می­شود یا به زور به او تحمیل می­گردد. طنز این کار را به خوبی انجام می­دهد. از این نظر می­توان گفت؛ طنز بهترین و اجتماعی­ترین ساختار برای ذره‌ذره گفتن همان نکتۀ مهم داستانی است که به­وسیلۀ آن، طنزپرداز به‌گونه­ای غیرمستقیم با گفتار، حرکات و عمل شخصیت­های داستانی، منظور خود را به خواننده القا می­کند.

هدف طنز اصلاح مفاسد و زشتی­هاست. این اصلاح گاهی با تحقیر و تمسخر و گاهی هم‌دردی صورت می­گیرد. خندۀ حاکی از طنز خنده­ای توأم با درد و اندوه است که بر لب خواننده می­نشیند و گاهی باورها و تابوهای خرافی را که بر روح و ذهن روابط زندگی آدمی تنیده شده­اند، به نیشخند می­گیرد. البته باید توجه داشت که «ادبیات طنزی باید ناظر به حوادث کلی «تیپیک» زندگی باشد، نه انحرافات جزئی و تصادفی خارج از حد عادت و طبیعت و نباید حربۀ تعرض و تجاوز بر شخصیت کسانی قرار گیرد که به نظر نویسنده ناپسند هستند» (آرین­پور، 1357: 2/ 37) در غیر این صورت به هجو نزدیک می­شود.

مقالۀ حاضر به بررسی طنز و چگونگی کاربرد آن در داستان­های هوشنگ مرادی­کرمانی می­پردازد. برای این منظور، ابتدا به تعریف ادبیات کودک و ویژگی­های آن و تفاوت طنز کودک با طنز بزرگ‌سال و همچنین نظریه­های طنز می‌پردازد.

ادبیات کودک، ویژگی­ها، طنز کودک و تفاوت آن با طنز بزرگ‌سال:

براساس تعریف یونسکو «ادبیات کودک و نوجوان عبارت است از تلاشی هنرمندانه در قالب کلام برای هدایت کودک به‌سوی رشد با زبان و شیوه­ای مناسب و درخور فهم او» (مرتضوی­کرونی، 1364: 59). آنچه ادبیات کودک را از ادبیات بزرگ‌سال متمایز می­کند «تفاوتی است که بین نیازها و امکانات کودکان و بزرگ‌سالان وجود دارد» (همان، 62). ادبیات کودک و نوجوان ویژگی­ها و شاخصه­های مهم دیگر هم دارد که شامل: «1. حجم اندک کتاب که باید متناسب با سن و استعداد کودکان باشد. 2. زبان و محتوا باید ساده باشد. 3. مفاهیم باید متنوع و تازه باشند. 4. انسجام مطالب منطقی و در عین اختصار، رسا و روشن باشند» (همان، 72- 74). طنز از دشوارترین انواع ادبی در این موضع است. طنز در این داستان­ها باید به‌گونه­ای باشد که نه‌تنها بدآموزی نداشته باشد؛ بلکه به کودک یاد دهد که چگونه شوخ­طبع باشد و چطور در ارتباطات اجتماعیش ظرایف طنز را به­کار برد تا بتواند راحت­تر و شاداب­تر زندگی کند. (طاهری مبارکه، 1374: 199). « اکثر طنزنویسان، بهترین نوع طنز کودک را طنز موقعیت می­دانند»(چیت­سازی، 1387: 35). مرادی­کرمانی به این نوع طنز همراه با طنز کلامی بسیار اهمیت داده است.

 دربارۀ تفاوت طنز کودک با طنز بزرگ‌سال نظریه­­های متفاوتی وجود دارد. فرهاد حسن­زاده معتقد است: «طنز کودک بیشتر در فضای فانتزی و خیالی شکل می­گیرد، اما طنز بزرگ‌سال بیشتر به واقعیت­های اجتماعی و سیاسی زندگی که گاه تلخ و سیاه است، پهلو می­زند. همچنین در طنز کودک به‌راحتی می­توان به زمان و مکان­های غیرممکن رفت و برگشت. با استفاده از شخصیت­های حیوانی، خیالی و فانتزی، مسائل واقعی زندگی را بیان کرد. در حالی که در ادبیات بزرگ‌سال به‌ندرت چنین اتفاق می­افتد. منوچهر احترامی بر این باور است که تفاوت طنز کودک با بزرگ‌سال برمی­گردد به حاصل تجربه و درایت طنزنویس که دنیای ذهنی کودک و نوجوان را می­شناسد و آنچه را دستمایۀ کارش قرار می­دهد، چیزی است که آن­ها را بیشتر درک کرده و از آن لذت می­برند» (چیت­سازی، 1387: 33). به نظر نگارنده، هوشنگ مرادی‌کرمانی کاملاً با این دنیا آشناست. چه با ذهن کودکان زمان خودش مثل مجید در «قصه­های مجید» یا هوشو در «شما که غریبه نیستید» و چه با ذهن کودکان امروزی مثل جلال در «مربای شیرین» یا ابراهیم در داستان ابراهیم در مجموعه «پلو خورش» که جزء آثار دورۀ دوم زندگی نویسنده است. در داستان «نازبالش»، نویسنده با ایجاد فضای فانتزی ویژگی‌های طنز ادبیات کودک را بسیار خوب رعایت کرده است. هوشنگ مرادی‌کرمانی دربارۀ طنز کودک معتقد است: «آنچه در مطبوعات کودک حائز اهمیت است ارتباط مستقیم بچه­ها با مطبوعات است. در پرداختن به طنز برای کودک بهتر است به مسائل مختص همین گروه سنی بسنده کنیم و وارد مقولات بزرگ‌سالان نشویم» (www.isna.ir ).

نظریه­های طنز:

نظریه­های بسیاری دربارۀ طنز آمده است. دو نظریه­ای که بیشترین کاربرد را در آثار مرادی­کرمانی دارد: 1. نظریۀ ادراکی‌شناختی فروید است. بنا به این نظریه «لطیفه نوعی ساز و کار دفاعی بخش ناخودآگاه ذهن است. اثر روانی لطیفه از این­رو اهمیت دارد که می­تواند انرژی روانی سرکوب شدۀ ذهن را دوباره آزاد کند و ارضای روانی‌ذهنی به ارمغان آورد. فروید معتقد است که خود ( ego) آنچه را به‌صورت تابو در آن سرکوب شده با مبتذل و عامیانه کردنش به‌شکل طنز دوباره آزاد می­کند و تنش روانی را به‌صورت موقت هم که شده تسکین می­بخشد»(اخوت، 1371: 28)؛ 2. نظریۀ فوناژی ( Ivan Fonagg ) زبان‌شناس مجارستانی، در این نظریه طنز متنی است که یک کنش زبانی (Verbal Act) به همراه کنش زبانی دیگری می­آید تا ارزش آن را ساقط کند. در واقع در طنز همیشه بخش دوم، اعتبار بخش اول را ساقط می­کند. این عدم اعتبار، زمانی رخ می‌دهد که جملۀ اول لطیفه با منطق و مناسبات دنیای واقع متناقض باشد. در این نظریه دو سطح واقعیت و ضدواقعیت یا واقعیت و خیال وجود دارد.(همان، 32). اختلاط این دو سطح با یکدیگر باعث تولید طنز می­شود و نوعی رئالیسم فانتزی ایجاد می­کند.

هوشنگ مرادی کرمانی (1323):

او در روز شانزدهم شهریور ماه سال 1323 در روستای سیرچ از توابع استان کرمان به دنیا آمد. مادرش را در سه ماهگی یا شش ماهگی از دست داد و پدرش، کاظم، شاید به علت مرگ مادرش یا شاید برای مشغله و سختی زیاد شغل ژاندارمی در سیستان و بلوچستان دیوانه شد. هوشنگ تا سن چهار یا پنج سالگی پدرش را ندیده بود و با مادربزرگ و پدربزرگش زندگی می­کرد. او اولین دیدار با پدرش را این­گونه توصیف می­کند: «… خوابِ خوابم که صداهای بلندی بیدارم می­کند… . بلند می‌شوم. در روشنایی چراغ لامپا مردی را می­بینم که پالتوی زرد سربازی پوشیده، ریش نتراشیده و کثیفی دارد، کلاه سربازی دارد، جوان است، چشم­هایش از حدقه بیرون زده، لب­هایش داغمه بسته، تودماغی حرف می­زند، داد می‌کشد:… بچۀ من کجاست؟ چی کارش کردین؟… پوتین­های پاره و پوره و پر از گل و شلش را می­کند و به‌طرف من می­آید… . لحاف را کنار می­زند، می­افتد روی من، مرا بغل می­گیرد. سرش را می­گذارد روی گردنم و گریه می­کند. دهانش بوی بدی دارد و موهای زبر صورتش گونه­ها و گردنم را می­خراشد… . وحشت کرده­ام، می­لرزم، می­خواهم خودم را از دستش بکنم، نمی­توانم. آغ­بابا بغض کرده­است، می­گوید: هوشو! باباته، نترس! اولین دیدار من با پدرم این­جوری بود» (شماکه غریبه نیستید، 47). حس هوشنگ در رابطه با پدرش حسی آمیخته با دل‌سوزی، محبت، شرم و خجالت است و حتی مسخره و تحقیر می‌شود. در جایی از زندگی‌نامه‌اش می­گوید: «پسر کاظم بودن سخت است» (همان، 65). علت گریز و تنفر او از مدرسه همان تمسخر او است. «بچه­ها اسمم را گذاشته­اند: “پسر کاظم دیوونه” مایۀ تفریح و شیطنت­شان شده­ام. از مدرسه بدم می‌آید» (همان، 79). گاهی حتی خوش ذوقی و هنر او نیز به پدرش مانند می­شود. «مثل پدرت معرکه درست نکن» (همان، 216). از نظر هوشو، کاظم یعنی دیوانگی و از این موضوع در رنج است.

پس از اتمام تحصیلات ابتدایی در روستا و متوسطه در کرمان، دوره هنرستان را در رشتۀ «هنرهای دراماتیک»در تهران گذراند و ضمن آن در رشتۀ «ترجمۀ زبان انگلیسی» نیز لیسانس گرفت. او دوران کودکی سختی داشت. از همان کودکی کار می­کرد. از سن هشت سالگی به خواندن علاقۀ وافری داشت و عاشق نویسندگی بود. تا سن 18 یا 19 سالگی در کرمان به سر برد. به‌دلیل تکفل از پدرش، از سربازی معاف شد و به‌مجرد گرفتن معافیت از سربازی با وجود مخالفت­های عمویش، قاسم، برای ادامۀ تحصیل و یافتن کار در سینما به تهران رفت که خجالتی بودنش مانع رشدش در سینما شد. نویسندگی هوشنگ از انشاهای مدرسه شروع می­شود و از همان جا جنم نویسندگیش را نشان می­دهد و بعد از آن به خاطره‌نویسی روی می­آورد. از سال 1339 برای رادیو کرمان متن می­نویسد. (قوکاسیان، 1384: 243). اولین داستانش به نام «در کوچۀ ما خوشبخت­ها» در مجلۀ «خوشه» منتشر شد که حال‌وهوای طنزآمیز داشت. در آثار دیگرش رنج­های زندگیش را با رگه­های طنزآمیز به داستان تبدیل می­کند. به‌طور کلی در آثارش به طنز و شوخی تکیه می­کند تا درد و رنج از یادش برود. در هر صورت می­توان بازتاب زندگی خصوصی او را در آثارش یافت. شیوۀ داستانی او، به‌نوعی بازآفرینی زندگیش است. مرادی به این شیوۀ نگارش در قبال سختی­هایی که کشیده است، «نگارش درمانی» و نوعی «خود درمانی» می­گوید؛ چراکه برای تسکین دردهایش می­نویسد. (همان، 18). طنز حاکم در نوشته­های مرادی‌کرمان برگرفته از نگاهش به زندگی است و به آنچه می‌نگرد. شخصیت اول داستان­هایش یا خود اوست یا گوشه­ای از شخصیتش است. بنا بر نظریۀ ادراکی‌شناختی فروید، می‌توان به علت وجود طنز در آثار هوشنگ مرادی‌کرمانی، با وجود این‌همه درد و رنج و سختی دوران طفولیت او، پی برد. برطبق نقد روان­شناسانه «بین متن و روان پدیدآورندۀ اثر ارتباط تنگاتنگی هست. مولانا می­گوید: ” از قرآن بوی خدا می­آید، از حدیث بوی مصطفی می­آید و از کلام ما بوی ما می­آید”» (طاهری مبارکه، 1374: 98). بنابراین اگر از این منظر به آثار مرادی بنگریم، در میان داستان‌هایش می­توان چهرۀ او را ترسیم کرد. برای مثال در ژرف­ساخت شخصیت «مجید» در «قصه‌های مجید» طبق چهره‌نگاری­های روان‌شناختی و ظاهری با نویسنده به‌خصوص با دوران کودکی­اش شباهت­های بسیاری وجود دارد. مثل لاغری مفرط مجبد و سیاه سوخته بودنش. قلم قوی نویسنده چهرۀ شخصیت­ها را از خلال گفته­هایش برای مخاطب ترسیم می­کند. البته توصیفاتش در این چهره‌نگاری­ها خالی از طنز نیست و از انشای کاریکاتوری بهره گرفته است. گویی طنز با شخصیت و نگاه و روح و روان نویسنده عجین شده است. طنز حاکم بر داستان­ها و بر شخصیت­های داستانیش بدون احساس سرافکندگی و شکست در نهایت فقر و نیاز به زندگی لبخند می­زند. به‌طور کلی طنز در داستان­هایش تند و عصبی و گزنده نیست؛ بلکه بسیار ملایم و نسبتا تلخ است و خندۀ حاصل از آن بیشتر از روی دل‌سوزی و ترحم است تا تحقیر و تمسخر.

اولین کتاب داستانش با عنوان «معصومه» حاوی چند قصۀ متفاوت و کتاب «و من غزال ترسیده­ای هستم» در سال 1349 یا 1350 چاپ شد. تا­ سال 1389 کتاب­های بی­شماری از جمله: «معصومه»، و «من غزال ترسیده­ای هستم»، «قصه­‌های مجید»، «بچه‌­های قالیباف­خانه»، «نخل»، داستان آن خمره، مشت بر پوست، مجموعه داستانی «تنور»، نمایش­نامۀ کبوتر و کوزه، مهمان مامان، مربای شیرین، مجموعه داستانی «لبخند انار»، «مثل ماه شب چهارده»، «نه تر نه خشک»، «شما که غریبه نیستید»، «پلو­خورش» و «ناز بالش» از او به چاپ رسیده است که برخی از آن­ها به زبان­های آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، عربی، ارمنی، آلبانی ترجمه شده­است. همچنین بیست‌وهشت فیلم تلویزیونی و سینمایی براساس داستان­هایش به تصویر در­آمده­است که در جشنواره‌های داخلی و خارجی شرکت کرده و جوایزی دریافت کرده ­است. علت اینکه بیشتر نوشته­ها و داستان­هایش به تصویر درآمده، این است که داستان­های مرادی برای تماشا نوشته شده­اند؛ به‌عبارت دیگر عنصر نمایش و درام در نوشته­هایش بسیار مشهود است؛ به بیانی دیگر آمیزشی قوی میان عنصر روایت و عنصر گفت­وگو حاکم است و همین قوی‌بودن دیالکتیک سبب شده تا آثارش به نمایش درآیند. به گفتۀ احمد بیگدلی: «ذهن او ذهن مصور است. از این نظر “جوزف کنزاد”، نویسندۀ امریکایی، را به یاد می­آورد» ( قوکاسیان، 1384: 153).

هوشنگ مرادی‌کرمانی در حال حاضر عضو شورای عالی مرکز کرمان‌شناسی و عضو پیوستۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی و مدرس دانشگاه است. «او در سال 1384 به‌عنوان چهرۀ ماندگار در رشتۀ ادبیات کودکان و نوجوانان کشور انتخاب شد» (مشت بر پوست، 102).

بررسی سبک هوشنگ مرادی کرمانی و معرفی آثار طنزآمیزش تا سال 1389:

در کل می‌­توان آثار هوشنگ مرادی کرمانی را به دو دسته تقسیم کرد:

  1. آثاری که مربوط به دوران اول زندگی او هستند و مربوط به زندگی روستایی می­شوند و فضای حاکم بر داستان، فضای کاملا ساده و روستایی است. شخصیت اصلی داستان کودکی یتیم و تنهاست و با مادر یا پدر و یا یکی از بستگان زندگی می­کند؛ ساده، بی­دست­و­پا و مظلوم است و تسلیم روزگار می­شود. مثل عصمت فردوسی­پور در و «من غزال ترسیده‌ای هستم»، یا مریم در «تنور» که تسلیم باور غلط مردم روستا می­شود و با وجود سن کم نان می­پزد تا پدرش تمسخر نشود و هنگامی که موفق می‌شود، شادی کودکانه­ای به او دست می­دهد. گاهی مجید در «قصه‌­های مجید» و هوشو در «شما که غریبه» نیستید هم از این دسته شخصیت­ها می­شوند. هرچند گهگاهی این شخصیت­ها برای رهایی از سرنوشت تلخ­شان تلاش می­کنند، که باعث دردسر بیشترشان می­شود، اما در کل شخصیت منفعلی دارند. داستان­های این دوره عبارت‌اند از: «و من غزال ترسیده­ای هستم»، «معصومه»، «مشت برپوست»، «داستان آن خمره»، «قصه­های مجید»، «تنور»، «شما که غریبه نیستید».

  2. آثاری که در دورۀ دوم زندگی مرادی نوشته شده­اند. این داستان­ها کاملا متفاوت با آثار قبلی نویسنده هستند. فضا، فضای شهری است و هیچ­گونه اثری از فضای روستایی قبلی در آن دیده نمی­شود. با وجود این، هنوز سادگی، صفا، صمیمیت و همبستگی بین شخصیت­های داستانی وجود دارد. شخصیت اصلی داستان هم­چنان کودکی یتیم است و اگر نیست، با این حال تنهاست. با این تفاوت که از ضریب هوشی زیادی برخوردار است. بسیار کنجکاو و پرسش­گر است. او مظلوم و بی­دست­و­پا نیست و تسلیم سرنوشت هم نمی­شود؛ بلکه با پشتکار و همت دوچندان در پی یافتن پاسخ سؤالاتش است. مثل جلال در «مربای شیرین». حتی گاهی دانش و علم شخصیت کودک داستان بیش از معلم و راهنماست، مثل ابراهیم در داستان ابراهیم از مجموعه «پلو خورش» و همین موضوع چالش و طنزی ظریف را در داستان ایجاد می­کند. داستان­های این دوره با «مهمان مامان» شروع می­شود و در «مربای شیرین» پی­ریزی می­شود و با لبخند «انار» و «پلو خورش» ادامه می­یابد. بنابراین می­توان گفت «مربای شیرین» در حکم پلی است میان آثار اولیه و آثار اخیر نویسنده. پلی که به گفتۀ پروین سلاجقه در کتاب صدای خط خوردن مشق شب «پایه­هایش لرزان است» (سلاجقه،1380: 156).

مرادی‌کرمانی درگزارشی می­گوید: عامیانه‌نویسی را از چوبک، شاعرانه‌نویسی را از ابراهیم گلستان، ایجاز را از همینگوی و گلستان سعدی، احساس را از صادق هدایت، و طنز را از چخوف و دهخدا آموخته­ام. دیگر ویژگی­های بارز آثارش: استفاده از ضرب­المثل­ها، آداب‌ورسوم عامه، آوردن باورها، خرافات و عقاید عامیانه، کاربرد واژگان محاوره­ای، آمیختگی نثر و نظم است.

سبک مرادی سبک جدیدی است. در آثارش نوعی رئالیسم اختصاصی وجود دارد که به رئالیسم فانتزی همراه با طنز کودکانه تعبیر می­شود. شوخ­طبعی­های داستان‌هایش بیانگر ساده‌نویسی، صفا و صمیمیت حاکم است و احساسات خواننده را مدام تغییر می‌دهد، در یک صفحه به‌شدت می‌خندد و در صفحۀ دیگر از شدت تأثر می‌گرید. از این نظر یادآور آثار چارلز دیکنز انگلیسی است؛ به‌عبارت دیگر در آثار او همواره بن‌مایه­ها و درون­مایه­‌های طنز و تراژدی تغییر می­یابد. تلاش مرادی بر این است که بن­مایه­های تراژدی حاکم بر داستان­هایش را با بیان طنز تغییر دهد. از این جهت آثارش به صادق هدایت نزدیک می­شود. او نوعی نیشخند طنز را با داستانی که اساساَ تراژدی است، در هم می­آمیزد و داستان­هایش در جدال و کشاکش دو نوع ادبی طنز و تراژدی است. در داستان‌­هایش خنده با گریه در تناوب است و در آن لحن‌ها، موقعیت­ها، شخصیت­ها، ژست­ها و گفتگوها به‌طور قراردادی از پی هم می­آیند. به جز در طنزهای موقعیت در بقیۀ مواقع با گریه همراه است و غم و تراژدی آن بیشتر و سنگین­تر از طنز موجود در آن است و طنزی اگر هست، طنز کلامی و عبارتی است که در پایان منتهی به لبخندی جزئی همراه با حس دل‌سوزی و ترحم برای شخصیت داستان می­شود. بنابراین طنز موجود در آثارش از نوع طنزتراژیک است. آثارش از دیدگاه برجسته­سازی کلامی و سوق‌دادن کلام به‌سمت طنز و عامیانه بودن قابل اهمیت است.

همچنین درون­مایه‌های داستان­های هوشنگ بسیار پیش‌پاافتاده است. «عامیانه‌نویسی یکی از خصوصیات، کارکرد متون کمیک است» (طاهایی، 1385: 339). از این نظر او، شبیه جمال‌زاده است. او بیشتر به زندگی کودکان یتیم و تنهای روستایی یا شهری می­پردازد و بیش از همه به فقر و تنهایی می­پردازد و از این نظر یادآور آثار چخوف است. بعضی از داستان­­های او سرگرم‌کننده و به لطیفه نزدیک شده­اند. مخصوصا در طنزهای موقعیت نقش راوی طنزپرداز و محتوای داستان تقویت می­شود، مثل داستان باتوم از مجموعه­ «پلوخورش». مرادی بسیار آرمان‌گراست. فضای اکثر داستان­هایش هرچه باشد، چه شهری و چه روستایی، بین تمام شخصیت­ها، نوعی صفا و صمیمیت حاکم است. این خصوصیت نیز از ویژگی­های طنز محسوب می­شود. از اینجا گفته­اند: «همۀ طنازان قلبا آرمان­گرایند».(حلبی، 1364: 53). نمونه­ای از این آرمان­گرایی و خوب بودن همۀ شخصیت‌ها را در داستان «چکمه» و داستان «مهمان مامان» و کمک‌کردن همسایه­ها در تدارک شام مهمانی می­توان مشاهده کرد.

به نظر ابراهیم­زاده گرجی «هوشنگ مرادی، تجربه­گرا و مبتکر و ضریب هوشیش بسیار بیشتر از دیگران است. تنها تفاوت او با دیگران کمی تجربه است» (ابراهیم­زاده گرجی، 1385: 347). او همچنان در کودکیش مانده است که به نظر می­رسد نوعی جنون کودکانه آمیخته با شیطنت ملیح و کنجکاوی غیرمعمول و فراستی بیش از سن‌وسالش در جان او وجود دارد و محیط بکر و رها و گسترده و مردم سادۀ روستای سیرچ بدان دامن می­زند؛ البته مهاجرت به کرمان و سپس تهران او را از جنون کودکانه به‌سوی عقلانیت مقید کشاند و راکد و متوقف کرد. به‌طور کلی حد اعلای تپش نبض داستان­های هوشنگ مرادی کرمانی در «قصه­های مجید» خلاصه شده و داستان­های دیگرش همه به‌نوعی در عین حال که مستقل از هم­اند؛ اما هر یک از آن فضا بهره گرفته­اند. آثارش در دایره­ای بسته و در سطح مانده­اند و به‌دلیل انبوه اندوه ویژه و حاکم بر آن­ها علی­رغم طنزهای کلامی و عبارتی و موقعیت، غمی سنگین را در خواننده ایجاد می­کنند. (همان، 347 و 348).

البته باید گفت تمام آثار مرادی‌کرمانی طنز نیستند؛ بلکه رگه­هایی از طنز در آن­ها دیده می­شود. داستان­های طنزآمیز مرادی کرمانی عبارت‌اند از: بعضی از
داستان­های مجموعه «معصومه»، «قصه­های مجید»، داستان «آن خمره»، «تنور»، «مثل ماه شب چهارده»، «مهمان مامان»، «مربای شیرین»، «لبخند انار»، «شما که غریبه نیستید»، «پلو خورش»، «ناز بالش».

بررسی طنز در داستان­های طنزآمیز هوشنگ مرادی کرمانی تا سال (1389):

طنز در آثار هوشنگ مرادی‌کرمانی به چهار دسته تقسیم می­شود؛ الف. طنز کلامی که شامل زبانی و بیانی می­شود. ب. طنز موقعیت. ج. ترکیب طنز کلامی با طنز موقعیت. د. طنزهای محتوایی که شامل انتقاد از جامعه، نگاه منفی مردم به دولت و اجتماع و به رشتۀ علوم انسانی و شعرا و نویسندگان، بیان مسائل مربوط به کودکان و نوجوانان، نقدهای فرهنگی و گاهی نقد سیاسی و… می­شود.

الف. طنزهای کلامی «زبانی و بیانی»:

  1. زبان آثار مرادی طنزآمیز است. این طنز ملایم و نسبتا تلخ است. میزان تلخی آن بستگی به میزان اندوه و غم مضمون و محتوا دارد. مثل طنز تلخی که در کلام نویسنده در داشتن پدری چون «کاظم» وجود دارد یا داستان «6 تا موز» از مجموعۀ «لبخند انار» که داستان طنزآمیز و تلخی است، از این­ جهت که پیرمردی سبزی‌فروش از محله­ای فقیرنشین که تا به حال موز نخورده‌اند و رنگ آن­را هم ندیده­اند، برای اولین بار موز را برای فروش به آنجا می­برد. این «6 تا موز» در محله غوغایی برپا می­کند، که با نگاهی از دور و ابتدایی به آن ماجرا طنزآمیز است، اما از نزدیک و اندکی تفکر، تلخ و گزنده است. جواب پیرمرد سبزی‌فروش به همسرش دربارۀ چگونگی طعم موز می­پرسد، طنزآمیز و تفکر برانگیز است و انتقادی است بر فقر عمومی حاکم بر جامعه و نوعی طنز اقتصادی را ایجاد می کند: «”موز چه جوری است؟” “هیچی بابا، بی­خودی اسم در کرده، چون گران است، خارجی است و کم است. همه خیال می­کنند که خیلی چیز خوبی است”» (لبخند انار، 73). در این­گونه طنزها دو زبان غم و شادی به هم درآمیخته است.

  2. با اهمیت بودن تک‌تک کلمات در جملات و عبارت­ها در طنز کلامی: «… سوت پایان بازی. 2 بر 1 به نفع تیم سپاس. عبدی توی لباس نیروی انتظامی می­رقصد» (پلو خورش،66). یا در داستان «6 تا موز» هنگامی که پیرمرد سبزی­فروش می­بیند به دلیل سروصدای بچه‌­ها و موز خواستن، مادران دست از خرید می­کشند، برای جذب مشتری، موزها را حلقه­حلقه کرده و به رایگان به بچه­ها می­دهد. نویسنده این صحنه را به زیبایی وصف می­کند: « سروصدا، جیغ‌وویغ و گریه، بالاوپایین پریدن، پا به زمین کوفتن بچه­ها، گهگاه صدای شَتَلَق پس­گردنی و صدای آخ، دور و بر چرخ، برقرار بود. گردالی­های موز اولی تو یه چشم‌به‌هم‌زدن تمام شد» ( لبخند انار، 67).

  3. در بعضی مواقع از کاربرد اتباع و اسم صوت­ها طنز زاده می­شود. مانند نام­آوا و اسم صوت صدای شتلق پس­گردنی یا ممیز جیغ­‌وویغ (لبخند انار، 67).

  4. گاهی طنز در خدمت باورها و زبان کودکانه و شرایط مدرسه­ای قرار می­گیرد. مثل داستان «قصه­های مجید» و «خمره» و «چکمه» و «مربای شیرین». در این میان بعضی ترس­ها، آرزوها و خیال­های کودکی طنزآمیز هستند. مثل آرزوی طبل داشتن و طبل زدن مجید یا آرزوی داشتن انگشت اشارۀ پدر و مادر در داستان رضایت­نامه: «بچه­ها از اول هفته نگاه حسرت­آلودی به انگشت اشارۀ پدر و مادر می­کردند و آرزو داشتند، که ای کاش آن انگشت همیشه در اختیار آن­ها بود. پدر و مادرها هم که می­دیدند. انگشت اشاره­شان قدر و قیمتی پیدا کرده، مواظبش بودند…» (تنور، 51 و 52).

  5. گاهی طنز کلامی او با تضاد زبانی و مفهومی میان کلمات جمله همراه است و نویسنده با برداشتی نامتعارف و متفاوت از برخی از واژه­ها طنز کلامی می­آفریند. برای نمونه: «… خلاصه همان ترکه­ها را بچه­های مدرسه نوش‌جان می­کردند» (لبخند انار، 17). عبارت«نوش‌جان»برای غذا و شربت گوارا به کار می­رود، نه برای کتک خوردن آن هم با ترکۀ انار. گاهی همین تضاد زبانی با کاربرد صنعت کنایه در خدمت طنز همراه می­شود. مانند هنگامی که در «شما که غریبه نیستید» آغ­بابا فوت می­کند، تمام اهالی روستا، هوشنگ را نحس می­شمارند و هریک به‌نوعی او را طرد می­کنند و مرادی­کرمانی این مطلب را با طنز خاص خود این­گونه بیان می­کند: «من از این همه محبوبیت و دل‌سوزی نمی­دانستم چه کنم» (شما که غریبه نیستید، 145). یا وقتی ابراهیمی خبر فلک‌شدن را به مجید می­دهد، همین طنز از زبان مجید تکرار می­شود: «از ابراهیمی بابت آن خبر خوشی که بهم داده بود. سپاسگزاری کردم. و کتاب و آت‌وآشغالم را که از مدرسه آورده بود، گرفتم و راهی خانه شدم» (قصه‌های مجید، 231).

  6. کاربرد عنصر زیبایی‌آفرین تشخیص در جملات به‌کاررفته، طنز زبانیش را تقویت کرده است. مثل نگاه «نمکو»به کوه­های اطراف در داستان «بچه­های

    قالیباف­خانه». گاهی این صنعت از حد طنز کلامی فراتر نمی­رود و حاکی از نگاه کودکانه و شوخ‌طبع آن­ها به‌اطراف­شان است. «گردن خمره را با طناب بسته بودند، به کمر درخت چناری که گوشۀ حیاط مدرسه بود. بچه­ها به شوخی می­گفتند: “خمره را بسته­ایم که فرار نکند”» (داستان آن خمره،5). جاندارپنداری یکی از اعضای بدن:

    « دلم برای پای بدشانس و بدبختم می­سوخت» ( قصه­های مجید، 236). یا یکی از حیوانات مثل الاغ: «الاغ رفته­بود کنار کوچه، آرام برای خودش راه می­رفت. زمین را بو می­کرد و اصلا به خمره و بچه­ها نگاه نمی­کرد. شاید از اینکه خمره را شکسته بود، خجالت می­کشید» (داستان آن خمره، 84). یا جاندارپنداری شئ: «… کراوات قشنگ نشسته بود تو دامنم، عین بچۀ آدمیزاد، پشتش را تکیه داده بود به سینه­ام و پاهاش را دراز کرده بود رو زانوهام. صداش درنمی­آمد» (قصه­های مجید، 542).

  7. نام‌گذاری روی شخصیت­ها از ویژگی­های خاص آثار کمیک و طنزآمیز است که به‌اصطلاح به این خصوصیت «نام‌نقاب» می‌گویند. (طاهایی، 1385: 327). در آثار مرادی این ویژگی به وفور دیده می­شود و از ویژگی‌های ادبیات کودک به شمار می‌رود. نام‌گذاری­ها حتی برای اشیا، در آثارش مشاهده می­شود. «کوه­ها سوراخ‌سوراخ است. سوراخ­های بزرگ و کوچک که به آن­ها کوه­های «ملخ خورده» می‌گویند. شاید به‌جهت همان سوراخ­ها یا چیز دیگر، نمی­دانم»(شما که غریبه نیستید، 66). این نام‌گذاری طنزآمیز از اسم خود نویسنده آغاز می­شود و گویی با ذاتش عجین شده­است؛ «”عمو قاسم” اسم مرا هوشنگ گذاشته بود. از تو شاهنامه پیدا کرده بود که با لهجۀ محلی “هوشو” صدایم می­کردند یعنی “هوشنگ کوچولو” … من تنها هوشنگ آبادی بودم. هرکس ایرادی می­گرفت و می­گفت: “هوشنگ” یعنی چه؟ عمو می­گفت: یعنی؛ باهوش، تیزهوش. فارسی خالصه “آغ­بابا” می­خندید و می­گفت: تیزش رو قبول داریم، ولی هوشش را نه!» (همان، 22).

 این نام‌گذاری و ساختن اسم مستعار برای تمسخر یا تحقیر یا طنز در داستان­هایش دیده می­شود که ریشه در فرهنگ اجتماعی مردم دارد. برای نمونه در داستان «آن خمره» دانش­آموزان به جای آقای معلم، آقای بسیار خوب می­گویند؛ به‌خاطر تکیه‌کلام­ مکرر عبارت بسیار خوب آقای معلم. در همان داستان مردم روستا به‌خاطر شکستن پی‌درپی سه خمره در مدرسه، آقای صمدی را «مدیر خمره­شکن» می­نامند. باید توجه داشت که چگونه این نام­ها انسان را به خنده می­اندازند، به واسطۀ صامت­های نامأنوس، تشبیه به حیوان یا ترکیب نام حیوان و انسان یا استفاده از عبارتی که به صفتی مشهور شده است. این نام‌گذاری در بعضی جاها برای تحقیر طرف مقابل ساخته می­شود و یکی از عیوب او را با تمثیل و تشبیه او به آن چیز برجسته می­کند. برای نمونه در داستان «یابون از «قصه­های مجید» به حسن، میخ طویلۀ خروس می­گویند، به‌خاطر قد کوتاه حسن. یا در داستان نمره از این مجموعه بچه­های کلاس به «مجید» به خاطر لاغری مفرطش خواهرزادۀ چوب کبریت می­گویند. یا مجید در داستان عیدی به‌خاطر قد بلند حاج ملک او را حاجی لک‌لک می‌خواند. گاهی نام‌گذاری با صنعت تضاد همراه است. «اسماعیل از مار و مورچه می­ترسید و کم‌کم حتی از سایۀ خودش هم می­ترسید. برای همین اهالی روستا نامش را اسماعیل شجاع گذاشته بودند» (تنور، 58 ). گاهی این نام‌گذاری بر اثر شباهت بین انسان با نوعی حیوان است: «کلۀ کوچولو، گوش­های بزرگ، پوزۀ باریک، چشم­های ریز و نگاه تیزش عین موش بود. دهانش مثل موش مدام می­جنبید. این بود که موشو صدایش می­کردند» (مشت بر پوست، 9).

  1. گاهی هم طنز را با توصیفاتی همراه می­کند که فقط در ذهن نویسنده شکل گرفته و حاصل نگاه خاص و آشنازدای نویسنده به پدیده است که طنز زبانی و اندیشۀ حاکم بر داستان را تقویت می­کند و از ویژگی‌های ادبیات کودک است. مثل توصیفاتش از داستان آن خمره. یا این توصیف در داستان «6 تا موز» که از نگاه مشتری است. «… موزهای کج سرشان را چسبانده­بودند به دیوار. پاهاشان را جمع کرده بودند و پشت‌شان را بی‌ادبانه کرده بودند به مشتری. انگار مشتری را مسخره می­کردند… . موزها مثل بچه­های تپل و تنبل به‌هم چسبیده­اند و پاهای‌شان را جلوی بزرگ­تر دراز کرده­اند. … موزها مثل مردهای چاق و پیر چاپلوس چسبیده­اند به‌هم. دولا شده­اند و انگار دارند به آدم مهمی تعظیم می­کنند. یکی از آن­ها تو کار خودش بد آورده، سر و سینه­اش زخمی شده و پوستش کنده شده» (لبخند انار، 61 و 62).

  2. گاهی ایجاز در توصیف باعث تولید طنز می­شود. مثل توصیف چهرۀ بازار حیوانات با ایجاز و زبانی طنز­آمیز به‌خوبی صحنۀ خریدوفروش را می­نمایاند: «تو میدان خر تو خری بود که بیا و تماشا کن. جماعت خر می­فروخت و قاطر می­خرید. یابو می‌داد و اسب می­گرفت. صدای عر و تیز خرها، شیهۀ اسب­ها، قال و قیل و چک‌وچانۀ مشتری­ها و دلال­ها به آسمان می‌رسید، بوی پهن تازه و کهنه، وِزوِز مگس، آدمیزاد را حالی به حالی می­کرد» (قصه­های مجید، 327). کاربرد ایجاز در داستان «مشت بر پوست» در توصیف سرها و پاهای مردم، هم درخور توجه است.

  3. در بعضی مواقع طنز با استفاده از صنعت جناس به وجود می­آید. جناس تام بین اسم «آقای روشن» و کلمۀ «روشن» وجود دارد:«احمدپور گفت: خدا را شکر مشکل حل شد. «روشن» آنجا را افتتاح کرد. – در حقیقت «روشن» چراغ آنجا را روشن کرد» ( لبخند انار، 135).

  4. گاهی با استفاده از صنعت ایهام تناسب، طنز زبانی و کلامی ایجاد می­شود:« “شما که اینقدر نسبت به دوستتان محبت دارید، لطف کنید، اجازه بگیرید قبر را کمی بیاوریم وسط، گوشه‌وکنار نباشد، خدا بیامرز از گوشه‌گیری خوشش نمی­آمد. دو متر هم بیاید وسط بهتر از این است که بچسبد به دیوار. بگذارید با دل خوش بخوابد”» (لبخند انار، 136). یا «گفتم: بی­بی، اگه من ماهی بخورم، ریاضیم خوب می­شه. همه‌اش 20 می­گیرم. شِعرای حسابی می‌گم… آخرشَم آدم کلفتی می‌شم. گفت: اگه از ماهی خوردن می­خوای کلفت بشی، همون بهتر که نشی، همین جور نازک بمونی بهتره!» (قصه­های مجید، 84).

  5. گاهی با استفاده از صنعت بیانی تشبیه و تمثیل طنز کلامی می­آفریند:«کشتی­گیرها عین خرچنگ دریایی لنگ و پاچۀ همدیگر را چسبیده بودند، هی می­کشیدند و مثل چغندر پخته سرخ شده بودند. صدای آقا به گوش‌شان نخورد» (قصه­های مجید، 410). گاهی این تشبیه معماگونه صورت می­گیرد و خواننده در طی خوانش متن باید حدس بزند که شخصیت به چه تشبیه شده است، مثل: مجید با کاربرد صنعت تشبیه ضمنی و با استفاده از آشنایی­زدایی، خود را به میمون مانند کرده اما نامی از آن نمی­برد: «یک دستم به میله بند بود. همین جور آویزان. یاد آن حیوان زبان بستۀ جنگل رو شاخۀ درخت افتادم» (همان،632).­

  6. گاهی طنز در اثر متلک‌گفتن، طعنۀ شخصیت­های داستان صورت می­گیرد و برای تحقیر طرف مقابل به‌کار می­رود به این‌گونه طعنه­ها استعارۀ تهکّمیه «ریشخندیه» می­گویند. وجه شبه این نوع استعاره، شباهت نیست؛ تضاد است. بدین ترتیب تضاد میان اسم و مسمّا کاملاً مشهود است. بنابراین استعارۀ تهکّمیه، صفتی را در شخصیت داستانی برجسته کرده و در خدمت فضای طنزآمیز داستان قرار می­گیرد: «کوکب خانم نگاهی به هیکل لاغر و لاجونم که عینهو آلوچه خشکه بود، انداخت و گفت: “پهلوون؟” و پخی زد زیر خنده» (همان، 645).

  7. گاهی اشتباه در تلفظ کلمات باعث ایجاد طنز می­شود که در اصطلاح به این اشخاص «مُل» می­گویند. مثل اشتباهات لفظی «بی­بی» در «قصه­های مجید» یا اشتباهات لفظی که «هوشو» در تغییر لهجه­اش به تهرانی به کار می­برد و دائم تپق می­زند. او را جزء این دسته قرار می­دهد. « مقام و درجۀ «مل» در شدت تأثیر شوخی دخالت دارد. «مل» زمانی بیش از اندازه خنده­دار می­شود که غیر منتظره باشد؛ یعنی کسی «مل» ­شود که از او انتظار نمی­رود» (حسینی­لاهیجی،1371: 55). پسپر به جای فسفر: «ماهی بو سار می­ده، حالمون به هم می­خوره. کله­مون هم پُسُپر نمی­خواد» (قصه­های مجید، 284).

  8. در بعضی جاها آمیختگی نظم و نثر با هم باعث ایجاد طنز می­شود. مثل داستان «آن خمره» که با شعری طنزآمیز ساختۀ یکی از اهالی روستا، تمام ماجراهای مربوط به خمرۀ مدرسه را، از ابتدای داستان در خود نهفته است. «روی کاغذ شعر چرندی بود از وضع و حال آبادی، مدرسه و خمره و آوردن تخم مرغ به‌جای کاردستی، تا رسیده بود به اینجا که:

گفت خاور: گر بخواهی خمره آید توی ده         پول بده، انجیر بده، گردو بده         جمـع شد، پـول و جنـس بی‌حساب

خـورد عباس جوان نان باکباب                           خاور شیرین زبان، گالش خرید       پول خمره زود از جیبش پرید           مادر آقا مدیر، گـــردو گرفــت

درگلوی “آغ جواد” زالو گرفت                               عاقبت خمــره، نیامد ده ما

تشــنه مانده لـب ما» (داستان آن خمره،105 و 106).

یا شعرهایی که گاه‌وبیگاه مجید در «قصه­های مجید» می­سراید. گاهی این آمیزش همراه با صنعت نقیضه­گویی و پارودی است. برای نمونه در ذیل با استفاده از صنعت نقیضه طنز ایجاد ­شده است:« گل سرخ و گل زرد و گل یاس     عجایب دختری همسایۀ ماست       زهر انگشت او ریزد هنرها   استکان­ها، نعلبکی­ها، ماست­خوری­ها              کاسه و بشقاب چینی قوری خوب و قدیمی       آبخوری­های بلوری می­شکند، آن‌هم چه‌جوری! …» (مشت بر پوست، 11 و 12).

ب. طنزهای موقعیت:

  1. در بعضی مواقع استدلال­ها و قیاس­های کودکانه باعث ایجاد طنز می­­شود. مثل قیاس کودکانۀ مجید حالت خودش را با مارگیر؛ «یک چشمم به ده تومانی و یک چشمم به صد تومانی بود، ناخن­هایم را می­جویدم و به کله­ام زور می­آوردم. صدا از جماعت درنمی­آمد، انگار پای معرکۀ درویش بودند و درویش داشت، ورد می­خواند و مار سیاه و گردن کلفتی را از تو جعبه درمی‌آورد» (قصه­های مجید، 211).

  2. گاهی طنز ایجاد شده بر اثر حماقت­های کودکی است. «یک‌بار زنبور زارویی روی برگ شیرۀ انگور نشست و من از حرص لیس زدن به برگ، به او لیس زدم. زنبور رفت روی زبانم و گزید. آتش گرفتم. دهانم را باز کردم، زنبور در رفت» (شما که غریبه نیستید، 40).

  3. طنزهای موقعیت در آثار مرادی­کرمانی در بعضی جاها از شیطنت­های کودکانه و رفتار متفاوت آن­ها در صحنه­ها ایجاد می­شود. مثل شیطنت­های هوشو و دسته‌گل به آب دادن­های مجید، اجرای نمایشنامۀ خیانت برادر هوشو در مدرسه و خراب‌شدن صحنۀ نمایش و گیرکردن هوشو میان بشکه­های نفت «که به‌عنوان سِن و صحنۀ نمایش استفاده شده بود» و واژگون شدن بشکه­ها و حرکت آن­ها به‌سمت تماشاچیان و تبدیل‌شدن نمایش درام به کمدی. (شما که غریبه نیستید، 287). یا داستان باتوم در مجموعۀ «پلو خورش»، کتک‌خوردن پدر و مادر عبدی «سرباز»، از دوستان سرباز به دلیل اشتباه‌گرفتن آن­ها با تماشاچیان اغتشاش­گر فوتبال. (پلوخورش، 69- 68). زندانی‌شدن مجید در اتاق طبل خانۀ همسایه و ترس همسایه­ها از او، بدبیاری­های پی‌درپی مجید در داستان سفر و سلمانی سوم و اردو و ژاکت و یابو و دعوت.

  4. گاهی جابه­جایی شخصیت­های داستان، باعث تولید طنز موقعیت می­شود. مثل داستان دوربین عکاسی از «پلو خورش»، پیام به قصد عکاسی به باغ‌وحش می­رود، در آنجا لحظه­ای از دوربین خود غافل شده و بچه­ میمون، دوربین عکاسی او را برمی­دارد و پیام با کمک رئیس باغ‌وحش دوربین را پس می­گیرد. عکس­هایی که پیام ظاهر می­کند عکس­هایی است که میمون انداخته. جابه­جایی پیام و میمون درون قفس و عذاب‌وجدان پیام بابت اول شدن در مسابقۀ عکاسی مدرسه، که اول شدن را حق میمون می­داند، نه خودش طنزآفرین است. یا داستان چهارراه از این مجموعه و جابه­جایی نگاه پسر فال فروش، مسعود، از نگاه یک ثروتمند به کودکان دست­فروش خیابانی باعث ایجاد طنز شده است.

  5. نمونه­ای از طنزها، به شیوۀ شوخی­های آپریل­فول می­آید. به این‌گونه که بعضی از شخصیت­های داستان شخصیت دیگر را می‌فریبد. به شخص فریب‌خورده آپریل­فول گفته می­شود. (ر.ک، حسینی لاهیجی، 1371: 113 و114) مثل پونه در داستان «کلاه­ها »که نمونۀ بارز آپریل‌فول است. حتی خود او هم می­داند که فریب خورده، اما باز هم فریب مادرش را می­خورد: « “پونه، مادرت است، بدو، برو خانه­تان؟” پونه گفت: «نخود بگیر بنشان ندارید؟» «پیدا نکردم.» «هر روز که مامانم می­آید، دنبالم همین را می­گویید. اصلا نخود بگیر بنشان، چه­جور چیزی است؟» من که فهمیدم سرم کلک می­زنید. بزرگ شدم.» “واه واه، چه سر و زبانی داری تو!” » (پلو خورش، 103 و 104 ).

ج. طنزهای ترکیبی (کلامی و موقعیت ):

  1. در بعضی جاها صنعت اغراق باعث ایجاد طنز می­شود. این صنعت که یکی از مشهورترین صنایع طنز محسوب می­شود. بیشتر دربارۀ طنزهای موقعیت صدق می­کند و حتی سبب تولید نوعی رئالیسم فاتتزی طنزآمیز می­شود. بنابر نظریۀ فوناژی، خیال با واقعیت در آن، با هم گره خورده­اند. به­طوری که تشخیص آن­ها از یک­دیگر دشوار است و خواننده بخش تخیّلی آن را هم باور می­کند و واقعیت می­پندارد. مثل صحنه­ای که هوشو و پدرش کاظم به ادارۀ فرهنگ برای ثبت­نام هوشو در مدرسه می­روند و کاظم به آسمان خیره می­شود تا عطسه کند. کارمندان اداره و حتی رئیس اداره از روی کنجکاوی، کارشان را تعطیل کرده و مسیر نگاه کاظم را می­نگرند و همه به آسمان خیره می­شوند. (شماکه غریبه نیستید،205- 204) یا وقتی مجید در پی یافتن خانۀ کتابدار کتابخانه، منتظر صدای عطسۀ اوست، تا خانه را بیابد، از تمام خانه­ها صدای عطسه می­شنود. در اینجا مجید مثل پیرمرد کشاورز در داستان نی‌لبک است که او نیز در پی یافتن بزغاله­‌اش تمام صداهای دنیا را مثل صدای بزغاله می­شنید، است. این­گونه طنز در بیشتر داستان­هایش دیده می­شود. در «مربای شیرین» و در آخرین داستان پلوخورش. این طنز حتی در گفتگوها و مصاحبه­های نویسنده همراه اوست. برای مثال در ابتدای کتاب «قصه‌­های مجید» در مصاحبه­اش «بگذار خود قصه­‌ها حرف بزنند» وقتی نویسنده می­خواهد دربارۀ کتابش با خبرنگار خیالی صحبت کند، خودستاییش را زیرکانه جاسازی می­کند و خود نیز به این مسئله واقف است و اعتراف می­کند و از طریق سؤال و جواب نوشته­اش را می­آورد و با اغراق و زبانی طنزآمیز اظهار می­دارد؛ «تمام دنیا، چه ایرانی و چه غیرایرانی از طریق ترجمه دارند قصه­های مجید می­خوانند و کتابخانه­ها و کتاب‌فروشی­ها پر است از کتاب­ قصه­های مجید» (قصه­های مجید، 2). یا داستان نازبالش و اغراق در گریۀ مونس در گفتن اینکه چرا ساعت دیواری قلعۀ میان میدان شهرک خوابیده است و غش کردن او که گریه­دار نیست.(ر.ک. نازبالش، 42).

  2. گاهی در توصیف و بیان حال کنجکاوی­های همسایگان نسبت به‌هم طنز موقعیتی و کلامی با یکدیگر در­می­آمیزند: « نوک دماغ سحر، دختر ربابه خانم، از سوراخ پردۀ اتاق­شان پیدا بود، چند تا از همسایه­ها از پشت پنجره­ها و درها، پسرخاله و عروس را می­پاییدند» (مهمان مامان، 15). در اینجا می­توان به گوش ایستادن­های متقابل جلال و مادرش به دعواهای خانوادگی آقای زینعلی با خانمش و بلعکس در مربای شیرین اشاره کرد.

د. طنزهای انتقادی:

  1. در بعضی از مواقع طنز در داستان­هایش با نگاهی انتقادی همراه است، انتقادی از رسمی غلط و دست­و­ پاگیر اجتماعی. مثل مهمان مامان و منتظر گذاشتن مهمان دم‌در برای اسفند دود کردن یا اینکه در مراسم پاگشای عروس و داماد تازه، حتماً باید مرغ در سفرۀ غذا باشد و سفره رنگین باشد. یا مثل خرید عروسی که عده­ی زیادی از دو خانوادۀ عروس و داماد به‌سمت بازار تظاهرات می­کنند. (ر.ک. قصه­های مجید، 217)، یا داستان مربای شیرین در احتکار مربا و شایعه درست‌کردن مردم به دروغ که اعتراضی است بر یک‌کلاغ‌چهل‌کلاغ کردن مردم و هجوم مردم زودباور به‌سمت بقّالی­ها برای خرید مربا، یا داستان سنگ قبر اعتراضی است به چشم‌وهم‌چشمی و دعواهای خانوادگی و حسادت­های زنانه و چشم‌زدن و رفع چشم زخم با دود کردن اسفند.(ر.ک. تنور،114 و 115). گاهی این نگاه به‌صورت اعتراضی است، به عقیده­ای خرافی و باور غلط اجتماعی عامۀ مردم. این باور اشتباه آن‌قدر نزد پیروانش مقدس است که هرگونه اعتراض به آن باعث مطرودشدن شخص معترض از جامعه می­شود. مثل داستان سنگ روی سنگ از مجموعه داستانی «تنور» و سرگذشت رحیم: «پیرمردی از اهالی پلنگی­ها گفت: شما حرف این پسرک دوازده‌سیزده‌ساله­ را قبول می­کنید و حرف من پیرمرد نودودوساله را قبول نمی­کنید. این پلنگ است، پلنگ. وای بر شما!» (تنور، 135).

  2. گاهی باورها و عقاید مردم طنزآمیز است، در داستان آن خمره، عموجان هم خلط مبحث کرده و هم عقیده­اش طنزآمیز است و حاکی از خسیس بودن اوست. «… به هر حال، هر کسی از یه چیزی شانس نمی­آورد… شما هم از خمره شانس ندارید. بعضی­ها هم از کفش بخت و اقبال ندارند، مثل عیال من. پنجاه سال با من زندگی کرد. برایش هشت جفت کفش خریدم، که همه­شان بد از کار درآمدند…» ( داستان آن خمره، 128).

  3. بعضی مواقع این نگاه انتقادی به‌شکل نقد فرهنگی صورت می­گیرد و طنز ایجاد شده از روی جهل و نادانی شخصیت­های داستانی نسبت به موضوع واقع شده در داستان، صورت می­گیرد و جهل، نادانی و بی­سوادی مردم هم به آن دامن می­زند. مثل انتقاد قاسم به داستان نویسنده در داستان «پلو‌خورش»: « قاسم آهسته به من گفت: عجب آدم چاخانی است، این نویسنده. به‌جای پول در جیبش انگشت بچه پیدا کرده مگر می­شود؟» (پلوخورش، 154). یا در «شما که غریبه نیستید» هنگامی‌که در روستا فیلم علی­مراد مستراح می­سازد به نمایش گذاشته می­شود، اهالی روستا در سرعت ساختن مستراح علی­مراد به‌خاطر بی‌اطلاعی از حرفۀ

    فیلم­سازی، اعتراض می­کنند. گاهی این انتقاد، اعتراضی است به فقر فرهنگی که در جامعه حاکم است. « “کتاب­فروشی نون نداره. کار ما درآمدی نداره. برو پی کار نون و آبدار. کی کتاب می­خونه تو این شهر! اگر اون پینه­دوز شب در دکونشو نبنده و قفل نکنه، دزدا می­آن… ابزارشو می­برن… اما اگر در کتاب­فروشی باز باشه، هیچ­کس کتاب نمی­بره. چون خریدار نداره، … کار ما این­جوریه، بی­حرمته”» ( شما که غریبه نیستید، 270).

  4. نگاه منفی عامۀ مردم به شعرا و نویسندگان که آن­ها را دزد و بیکار می­دانند: «جوانک لاغر و سیاه‌سوخته­ای که عجیب شکل بندناف بچۀ کش­کشو بود از آن سر باغ دوید و آمد، آمیز حسن رو کرد به او که: “معلوم هست کدوم گوری هستی؟… امروز شاعرا و نویسنده­ها حمله کردند، هرچی سیب بوده، کندن و خوردن و بردن و تو خوابی!… . این‌جوری که تو این مملکت داره شاعر و نویسنده زیاد می­شه، پس­فردا یه دونه سیب هم به درخت­ها نمی­مونه، اصلا امنیت از بین می­ره. مردکه اومده یه مشت اراجیف تحویل من داده، دست آخر هم یه من سیب نازنین رو کنده و برده”» (قصه­های مجید، 274). این دید منفی نسبت به ادبیات و شعر حتی در تحصیل­کردگان جامعه هم وجود دارد. مثل هنگامی که مجید سرودۀ خود را سر صف می‌خواند و آقای مدیر دربارۀ او می­گوید:«”ملاحظه فرمودین؟… دیدین عوض درس خواندن چه چرت‌وپرت­هایی سرهم می­کنه؟ معلوم نیست که آخر و عاقبتش چی بشه!”» (همان، 375). همین نگاه منفی در عموی هوشو، قاسم که خودش نیز معلم است نیز دیده می­شود:« باید رشتۀ به‌دردبخوری بری. هرچه آدم تنبل و ورزشکار و زیر کار در رو است، می­رود ادبیات می­خواند که آخر و­ عاقبت ندارد» (شما که غریبه نیستید،282). این نگاه گاهی به‌خاطر این است که هنرمندان فقیر هستند و در مضیقۀ مالی قرار دارند. « احمدپور رو کرد به علی­رضا که: «… شعر هم می­گویی؟» «ای،… همچین.» “وای به حال زن و بچه­ات!” » (لبخند انار، 136 و 137).

  5. گاهی بدبینی مردم به وعده­های دولت طنز تولید می­کند: « “آقای مدیر از همۀ این­ها گذشته، بگو از خمرۀ دولت چه خبر داری؟” آقا لبخند زد: «همین روزها می­رسد.» عموجان خندید و سر تکان داد: “همین روزها… همین روزها…”» (همان، 132). گاهی این بدبینی از شایعات مردم و نسبت به کارخانه­جات و دولت است: «”در شیشه­ها باز نمی­شده، خودم دیدم.” “این­ها کلک است، آقاجان. باور کردی؟ می­خواهند گران­شان کنند. اول به بهانه­ای جمع­شان می­کنند، بعد گران‌شان می­کنند”» (مربای شیرین، 31).

  6. گاهی در طنزهای موقعیت و کلامی سایه­ای از تفکر اجتماعی دربارۀ معنی واژۀ خر و الاغ و نسبت‌دادن این دو لغت به آدم، دیده می­شود. مثل انشایی که هوشو دربارۀ خر و الاغ می­نویسد و در پایان انشا این‌طور نتیجه می­گیرد: «پس ما باید بکوشیم، درس بخوانیم، زحمت فراوان بکشیم تا بتوانیم خود را بالا بکشیم که زندگی خوبی داشته باشیم. … تا به ما خر نگویند و الاغ بگویند. چون الاغ محترم­تر از خر است» (شما که غریبه نیستید، 275)

  7. گاهی طنز انتقادی، اعتراضی است بر افزایش تکدی­گری و دست­فروشی کودکان. مثل داستان چهارراه، سؤال و جواب پیرمرد و پسرک فال‌فروش طنزآمیز است: «”این حافظ شما چقدر گدا درست کرده!” مسعود ترش کرد: “ما گدا نیستیم، کاسبیم.” “چی می­فروشید؟” “یکی می‌گفت، شما امید، آرزو، آینده و گذشته می­فروشید”» (پلوخورش، 72 و 73).

  8. در بعضی جاها طنز با شوخی­ها و متلک گفتن­های اجتماعی همراه است. شوخی‌نویسی مستلزم استعدادی فطری و ذوق شخصی است. «فروید می­گوید: ریشۀ شوخی در ضمیر ناخودآگاه یا ناخودآگاهی قرار دارد. به عقیدۀ ایرانیان ضمیر ناخودآگاه، یعنی روح. بنابراین ریشۀ شوخی در روح انسان قرار دارد و انسان فطرتا طالب شوخی است و همه‌کس طبع شوخی دارد» (حسینی­لاهیجی، 1371: 46). مزه­پرانی­های شاگردان سرکلاس در داستان آن خمره و مرّبای شیرین یا حاضر­جوابی­های مجید همه از مصادیق شوخ­طبعی است؛ «”آقا این کتاب چنده؟” «می­کشم، هرقدر شد، پول بده. کیلویی ده تومن.» «نیم‌کیلو بینوایان بده. ژان وال­ژانش بیشتر باشه!» “مگر سبزی فروشم؟ شوخی نکن”» (شما که غریبه نیستید، 271). یا: «”این دیگر از آن حرف­هاست که بابت بردن تخم‌مرغ نمره بدهند! اگر قرار است برای تخم‌مرغ نمره بدهند، باید مرغ نمرۀ بیست بگیرد که آن­چنان تخمی کرده نه تو!» (داستان آن خمره، 36).

  9. گاهی قانونی اشتباه حاکم در اجتماع را تمسخر می‌کند. مثل رضایت­نامه بردن دانش­آموزان به مدرسه مبنی بر اینکه علاوه‌ بر مدرسه در خانه هم بچه­های خوب و حرف گوش­کنی هستند. در این میان راه­حل­های دانش­آموزان، طنزآمیز است. مانند جعل رضایت­نامه، اثر انگشت گرفتن از پدر و مادرها در خواب و… . این موضوع در داستان رضایت­نامه به‌خوبی پرداخت شده است. « بچه­های شرّ و شیطانی که به‌جای التماس کردن و سر به راه شدن، فکرهای خطرناکی می­کردند، سر شست پای‌شان را مرکّب یا جوهر می­مالیدند و خیلی دقیق می­چسباندند زیر رضایت­نامه» (تنور، 51).

  10. با اینکه مرادی‌کرمانی زیاد در آثارش از طنزهای سیاسی استفاده نمی­کند. اما گاهی کج‌فهمی کودکی از مسئله­ای سیاسی، پای نقد سیاسی را در آثارش باز می­کند. مثل زمانی که مجری در رادیو اعلام می­کند، کودتا شد و دولت مصدق واژگون شد و طرفداران مصدق فرار می­کنند. تعبیر هوشو از کودتا که فکر می­کند اشتباه لفظی مجری رادیوست یا تعبیر دیگری از کوتاه شده است و می­پرسد چی کوتاه شده و بقیه در حین فرار می­خندند. (شما که غریبه نیستید،175)

نتیجه:

بیشترین عنصری که در داستان­های مرادی‌کرمانی طنزساز است، طنزهای موقعیت و کلامی است. مثل اکثر داستان‌های واقع‌گرا و رئالیسم معاصر دیگر. بهترین نوع طنز برای کودکان طنز موقعیت است. البته مرادی‌کرمانی از بازی­های زبانی و کلامی هم در طنزش استفاده می­کند. وی از جمله نویسندگانی است که طنز موقعیت را با طنز کلامی همراه کرده است.

به‌علاوه، بیشترین طنزهای او در درجۀ اول، طنزهای اجتماعی، بعد فرهنگی و در انتها سیاسی است. مهم­ترین موضوعات طنز در آثار مرادی‌کرمانی مبارزه با بی­سوادی، فقر حاکم در جامعه، چه مادی و اقتصادی و چه فرهنگی، انتقاد از خرافات و باورهای غلط حاکم بر جامعه و در نهایت گریز از درد و غم حاکم بر فضای داستان است. وی در لحظات حساس و دردناک داستان و گاهی نقطۀ اوج داستان ناگهان طنزی کلامی یا موقعیتی می­آورد و آن صحنه را با صحنه­ای دیگر با استفاده از تشبیه و تمثیل یا کاربرد دیگر صنایع ادبی مقایسه می­کند، درست مثل قیاس­های کودکانه که از ویژگی‌های ادبیات کودک است. این موضوع نشان از ذهن خلاق و باهوش هوشنگ مرادی‌کرمانی دارد.

منابع:

  1. ——–، ———، (1373)، نمایش­نامه­ی کوزه، تهران: نشر نی، چاپ اول.

  2. ——–، ——–، (1375)، داستان آن خمره، تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، چاپ سوم.

  3. ——-، ——–، (1379)، بچه­های قالیباف­خانه، تهران: معین، چاپ اول، ویراست دوم.

  4. ——-، ——–، (1379)، نخل، تهران: معین، چاپ اول .

  5. ——-، ——–، (1380)، تنور، تهران: معین، چاپ اول، ویراست دوم.

  6. ——–، ——-، (1380)، قصه­های مجید، تهران: معین، چاپ اول .

  7. ——-، ——-، (1380)، مربای شیرین، تهران: معین، چاپ ششم .

  8. ——-، ——–، (1381)، مثل ماه شب چهارده، تهران: معین.

  9. ——-، ——–، (1382)، مهمان مامان، تهران: نشر نی .

  10. ——–، ——–، (1382)، نه تر نه خشک، تهران: معین.

  11. ——-، ——–، (1384)، شما که غریبه نیستید، تهران: معین، چاپ اول.

  12. ——-، ——–، (1386)، پلو خورش، تهران: معین .

  13. ——-، ——–، (1388)، مشت بر پوست، تهران: معین، چاپ پنجم.

  14. ——-، ——–، (فروردین 1379)، لبخند انار، تهران: معین، چاپ دوم.

  15. ——، ——–، (فروردین 1389)، ناز بالش، تهران: معین، چاپ دوم.

  16. ابراهیم­زاده گرجی، (دی 1385)، هوشو چیزی غیر از دیگرون شد، تهران: معین، چاپ ششم.

  17. اخوت، احمد، (137.1)، نشانه شناسی مطایبه، اصفهان: فردا، چاپ اول.

  18. آرین­پور، یحیی، (1373)، از صبا تا نیما، ( تاریخ 150 سال ادب فارسی)، ج 2، تهران: معین، چاپ اول.

  19. پلارد، آرتور، (1378)، طنز از مجموعه مکتب­ها و سبک­ها و اصطلاح­های ادبی و هنری، ترجمه: سعید سعیدپور، تهران: مرکز.

  20. تودوروف، تزویان، (1385)، نظریه­ی ادبیات،( متن­هایی از فرمالیست­های روس)، ترجمه: عاطفه طاهایی، تهران: اختران، چاپ اول .

  21. جوادی، حسن، (1384)، تاریخ طنز در ادبیات فارسی، تهران: کاروان، چاپ اول.

  22. چیت­سازی، الهه، (1387)، «تصحیح طنز نگاهی به طنز در ادبیات داستانی کودک دهه­ی هفتاد» نشریه­ی کتاب ماه کودک و نوجوان، مرداد و شهریور 1387، صص 32- 36.

  23. حسینی­لاهیجی، سید مجتبی جلال، (اسفند 1371)، هنر شوخی، تهران: چاپ گهر .

  24. حلبی، علی­اصغر، (1364)، مقدمه­ای بر طنز و شوخ­طبعی در ایران، تهران: پیک، چاپ اول .

  25. درودیان، ولی­الله، (1374)، نقیضه و نقیضه­سازان، ( مهدی اخوان ثالث)، تهران: زمستان، چاپ اول.

  26. سالاری، مظفر و سید علی کاشفی خوانساری، (1376)، چهره­های ادبیات کودک و نوجوان، تهران: روزگار.

  27. سلاجقه، پروین، (1380)، صدای خط خوردن مشق، (بررسی ساختار و تأویل آثار هوشنگ مرادی کرمانی)، تهران: معین، چاپ اول.

  28. صدر، رویا، (1381)، بیست سال با طنز، تهران: هرمس، چاپ اول.

  29. طاهری مبارکه، غلام­محمد، (پاییز 1374)، دریچه­ای بر نظریه­های ادبی( مقدمه­ای بر زبان و ادبیات فارسی)، مؤسسه­ی انتشاراتی علوم و فنون، چاپ پیکان، چاپ اول.

  30. قوکاسیان، زاون، ( 1384)، هوشو قصه­ها و فیلم­ها، اصفهان: نقش خورشید، چاپ کیمیا، چاپ اول.

  31. مرادی کرمانی، هوشنگ، و من غزال ترسیده­ای هستم، تهران: بامداد، چاپ دوم.

  32. مرتضوی­کرونی، علیرضا، (1364)، ضوابط و اصول نقد کتاب­های کودکان و نوجوانان، تهران: کانون فرهنگ و هنر اسلامی.

  33. موحدان، محمود، ( 11/ 12/ 1387)، «کتابدوست، کتاب و کتاب­خوانی»، سایت www. Isna. Ir و http//243.blogfa.com/post-45.aspm

  34. نجف­زاده­بارفروش، محمدباقر و مرتضی فرجیان، (1376)، طنز سرایان ایران از مشروطه تا انقلاب، ج3، نشر خانواده

  35. نوربخش، حسین، (1370)، بگوییم و بخندیم، انتشارات: کتابخانه سنایی.

36. نیکوبخت، ناصر، (1380)، هجو در شعر فارسی، تهران: دانشگاه تهران، چاپ اول.

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب