انتخاب برگه

داستان نور: رنگارنگ-سفید-شفاف- گذرانی در داستان «پلکانی شاید» از مجموعه‌داستان جریان‌هایی از چیزی در حال سقوط نوشتۀ صدیقه قانع- رضا قلی‌پور

داستان نور: رنگارنگ-سفید-شفاف- گذرانی در داستان «پلکانی شاید» از مجموعه‌داستان جریان‌هایی از چیزی در حال سقوط نوشتۀ صدیقه قانع- رضا قلی‌پور

داستان نور: رنگارنگ-سفید-شفاف

گذرانی در داستان «پلکانی شاید» از مجموعه‌داستان جریانهایی از چیزی در حال سقوط نوشتۀ صدیقه قانع

رضا قلی‌پور

شاید. شایسته است. ممکن است. اینکه این کار شایستۀ تو نیست به چه دلالت می‌‌کند؟ به اینکه من همۀ امکان‌‌ها ‌را می‌‌دانم و می‌‌دانم که این کار در مجموعۀ امکان‌های تو نیست؟ و شایسته‌‌تر کدام است؟ آنچه تاریخ نشان داده است ممکن‌‌تر است؟ و به‌مرور آنچه ممکن‌‌تر است را تکرار می‌کنی و ممکن‌ترش می‌کنی و می‌گویی باید. باید. کدام تاریخ؟ در این پلکان، در این پلک‌ها، بر این پلک‌‌ها ‌‌گام می‌نهی از کجا تا به کجا؟ کدام جغرافیا؟

«وسط آسمان ایستاده بود. اشکال موهوم احاطه‌اش کرده بودند. دستش را دراز کرد. حجمی سبک و شفاف را در دست گرفت. پرتوهای رنگی به سمتش روانه شدند. پلکانی طویل از دور به سمتش می‌آمد. هرچه نزدیک‌‌تر می‌شد، مبهم‌‌تر می‌شد، گنگ‌تر.»

رنگ‌ها. شکستن نور. پلک به پلک. پلکان طویل یا دستی دراز؟ دستش را که نزدیک‌‌تر می‌کند مبهم‌‌تر می‌شود؛ دستش گنگ‌‌تر می‌شود. انگار هیچ‌وقت دست نبوده. منشوری بوده شاید: رنگ به رنگ. پلکانی. او حجمی است سبک و شفاف که دستی می‌گیردش. شکلی است موهوم در میانۀ آسمان. دور یا نزدیک؟ «اینجا، همین جا، اکنون، در تمنای دستانی که روزگاری پیاله‌ای بوده.» دستش نیست. انگار هیچ‌وقت دستی نبوده. «به او که رسید دیگر پلکان نبود، حجمی بود موهوم، انگار که هیچ‌وقت پلکان نبوده. کاغذی مچاله‌شده بوده شاید». پر از شیار. چشمی میان دست. پلک‌ها: دستی که چشم را مچاله کرده است. کاغذی سفید پر از خط. داستانی شاید. دستت را مشت کن. پوستت پر از شیار. مسیرهای جریان زندگی. موهوم. «یا شنلی از پوست که روی یقه‌اش سال‌‌ها ‌‌لکه‌ای جا خوش کرده، مثل انگشت خمیده‌ای که پشت پلک ورم‌کرده‌ای را بخاراند.» به انگشتت نگاه کن. لکه‌ای در ریشۀ ناخن. انگشتی خمیده در ریشۀ ناخن. و پلکی که ورم کرده است. پلکی که سال‌ها ‌بسته است. شاید انگشتی نگهش داشته است، مژه‌هایی، شیارهایی. خاراندن همان سخت کردن است، چسباندنی است ابدی. اگر ناخن بیفتد… اگر پلک باز شود…

«یا شاید جعبه‌ای بوده پر از بلورهای برف که لبۀ طاقچه گذاشته‌اند، انگار هیچ‌وقت پلکان نبوده.»

جعبه‌ای که شاید بسته است. پلکی که بسته است بر لبۀ استخوانی که طاقچه‌ای است زیر چشم. و جعبه پر است از بلورهای برف که نور را بازتاب می‌دهند و شاید هنوز نوری باشد که باز تاب می‌خورد میانشان. چشمت را که باز کنی، من سفید می‌بینمش. بلورهای برف با شش پر. متنی با هفت پاراگراف: هفت رنگ. کاغذی سفید که تمام نور سفید را بازتاب می‌دهد، تمام هفت رنگ را. دیگر نمی‌توانم ببینمش. انگار از منشوری گذشته است. بلور برفی که رنگ‌ها ‌را شش بار می‌پراند، نور را شش بار قطع می‌کند. شش بار پلک زدن. پلکانی که انگار هیچ‌وقت پلکان نبوده.

«در کشاکش برگ‌ها ‌یا خروشیدن تنش، نجوای کوهی را می‌شنید که روزگاری درختی بوده، نرم و گریزان در تمنای پیاله شدن، هرچه بوده پلکان نبوده، حالا یا کوهی بوده یا درختی. نیک که بنگری درختی است در میانۀ آسمان، ریشه‌هایش در تمنای نور. ایستاده‌ام اینجا، همین جا، اکنون، روی زمینی که انگار هیچ‌وقت زمین نبوده.»

در کشیده شدن برگ‌ها ‌روی هم، به سمت هم. نه در کشمکش که در کشاکش. روی تنی که می‌خروشد، تنش که می‌خروشد، دارد بیرون می‌زند از برگ‌ها. نجوای کوهی را می‌شنود. نجوا تا کسی نشنود، کسی که نمی‌تواند بشنود نشنود، یا کسی که می‌شنود، کسی که همه‌چیز برایش واضح است نشنود. نجوا برای کسی که نزدیک است که موهوم است که هم‌زمان که می‌شنود شنوا می‌شود. برای همین تو را خطاب قرار می‌دهم: «نیک که بنگری» و او تو می‌شود. نجوای کوهی که دلالت مطلقه را تاب نمی‌آورد. تاب می‌خورد. باز تاب می‌خورد. که دارد بیرون می‌زند ولی به کدام سمت؟ از کدام سمت؟ شاید از درخت. نرم و گریزان همچون کشاکش برگ‌ها. در تمنای پیاله شدن. نور. بلورهای برف. شاید محفظۀ خالی چشم یا گوش. هم‌زمان که می‌بیند بینا می‌شود. حالا. حالا که او تو می‌شود، من تو می‌شود. نزدیک می‌شود. حالا در کشاکش من-تو-او. درختی در میانۀ آسمان. برگ‌های نخل در عکس ابتدای داستان. در تمنای نور. انگار هیچ‌وقت برگ‌های نخل نبوده. ریشه‌های درخت بوده شاید. در زمینی که انگار هیچ‌وقت زمین نبوده. نرم و گریزان. برگ‌ها. مژه‌ها ‌شاید یا انگشت‌ها. ایستادن. اینجا-همین جا- اکنون. همین جا-همین گاه: درهم‌تنیدگی تاریخ و جغرافیا: ایهام تاریخ و جغرافیا. ایستادن. ثبات. عکس. زمینی که انگار هیچ‌وقت زمین نبوده، پلکی بوده شاید. درونش پر از بلورهای برف.

«گریزی نیست، خواهی‌نخواهی نور را تمنا می‌کنی. پرتوهای رنگی می‌پیچد دور تنت، نرم و گریزان، نور می‌شوی، شفاف، می‌پیچی دور خودت، از تنت رد می‌شوی، شفاف. نور را تمنا می‌کنی.»

گریزی نیست گریزان شدن را. نرمی نیست نرم شدن را. نور را تمنا می‌کنی و نور می‌شوی. انگار هیچ‌وقت نور مطلقی نبوده. شاید نورٌ علی نور، نورٌ الی نور. کشاکش نورها. نرمی: چیزی در تو آمادۀ بیرون زدن است. نه آنکه از تو بیرون می‌زند، در تو بیرون می‌زند همچون نجوا. می‌گریزی. پلکانی شاید. تمنا. پرتوهای رنگی. پیچش. سفید. رد شدن. شفاف. در این آزمندی مرزبندی‌ها. امور خصوصی. امور عمومی. خانه‌ها ‌و جاده‌ها ‌و پارک‌ها. دولت‌ها ‌و ملت‌ها ‌و امت‌ها. قوم‌ها ‌و قبیله‌ها ‌و افراد. انسان‌ها ‌و حیوان‌ها ‌و گیاهان. هنر و علم و سیاست. نظام‌ها ‌و ژانر‌ها ‌و سبک‌ها. در این ظلمت که یکپارچه فریاد می‌زند نور در اختیار ماست، یکپارچگی جاودانگی سرکوب‌هاست. و من ظالمم. می‌دانم. مثل ظلمت که نور را به‌یک‌باره بلعید.

«دهانم باز و بسته، نور را می‌بلعم. خود نورم، شفاف. سر می‌گردانم در تمنای نور. حجمی است موهوم و سبک. دیروز بود یا پارسال شاید، ایستاده بودم اینجا، همین جا، میانۀ آسمان. ریشه‌هایم نور را می‌بلعید.»

نور را می‌بلعم ولی نه به‌یک‌باره. باز و بسته. در زمان‌های گوناگون. با ریشه‌های گوناگون. در این شکاف‌ها، باز و بسته کردن پلک‌ها، نور را می‌رهانم از خود؛ من ظلمتم، آن‌قدر تیره که چیز جدیدی نمی‌توان دید، چیز قدیمی نمی‌توان دید، یک دلالت مطلق جاودانه. من ر‌ها ‌می‌شوم از آن؛ من نورم، شفاف. می‌پذیرم تکه‌تکه‌ام. می‌پذیرم تکه‌تکِگی‌مان را. می‌پذیرم پرتوهای رنگی را. همان زمان که نور را تمنا می‌کنم نور می‌شوم. پلک می‌زنم. پلکانی شاید. پرتوهای رنگی به سمت تو. هفت رنگی که انگار هیچ‌وقت هفت‌رنگ نبوده. بی‌نهایت رنگ شاید. و اگر تو پلک بزنی، پرتوهای رنگی می‌آمیزند در هم، می‌پیچند دورمان. و ما مرزهایمان را می‌شناسیم. بیا نجوا کنیم. ما که سال‌ها ‌زیر سلطه مانده‌ایم. که در همین نجوا‌ها ‌خودمان بوده‌ایم. حس‌هامان را که پنهان می‌کردیم. زبان‌هامان را که پنهان می‌کردیم. همۀ آن اشکال موهوم. بیا دست‌هامان را دراز کنیم به سمت ایهام‌های یکدیگر. بیا ول کنیم این جداافتادگی را. امرهای خصوصی و عمومی را. ر‌ها ‌شویم از خود. ر‌ها ‌کنیم خود را. بنویسیم داستان‌های موهوممان را. زندگی کنیم داستان‌های موهوممان. اگرچه هنوز مانده تا سفیدی نور. اگرچه هنوز با نجوا. اما نجوا همان چیزی است که انقلاب را در روزمره‌مان جاری می‌سازد. و پرتوهای رنگی جمع می‌شوند: سفید. نه آنکه یکی می‌شوند. می‌ایستند میان مرز. نه این‌وری و نه آن‌وری. همین گاه-همین گاه. فراتر از مرزبندی تاریخ و جغرافیا. فراتر از مرزبندی سرمایه‌ها. نه حتی درون مرزهای اقلیت‌ها. میان مرز اقلیت‌ها. خود مرز: برزخ. و شفاف می‌شوی. مرز می‌شوی. نور می‌شوی. نه انقلابی که در حسرت انقلاب دق می‌کند. انقلابی که می‌ایستد تا حرکتش زایش حرکت باشد نه صرفاً دلالت خاصی از حرکت. این است نور. این است داستان.

«در کشاکش برگ‌ها ‌یا خروشیدن تنت، پلکانی بوده شاید. اینجا، همین جا، اکنون، در تمنای دستانی که روزگاری پیاله‌ای بوده. سر نهاده‌ام روی نور، نجوای درختی که کوهی بوده شاید، روزگاری. سر می‌گردانم در تمنای درخت، پوسته‌های تنش، تن پوسته‌پوسته‌اش، در کشاکش باد. نیک بنگر، عمری ایستاده‌ای. دستانت پر از درخت، پر از نور، پر از باد. عمری ایستاده‌ای، سر می‌گردانی روی پلکانی که انگار هیچ‌وقت پلکان نبوده، کاغذی بوده مچاله‌شده شاید یا انگشت ورم‌کرده‌ای که پشت پلک خمیده‌ای را بخاراند. هیچ‌وقت نور نبوده‌ای.»

ایستاده‌ای. مچاله‌شده. خمیده. ورم‌کرده. خارا. گریزی نیست از نرم و گریزان شدن. دستانت را باز کن. پیاله‌ای را که پر است از درخت و نور و باد. همین است که بی‌تمنا ایستاده‌ای. پلک‌هایت را باز کن. پلکانی شاید. انگشتت را، دستت را دراز کن به سمت من. بگذار نور شوی. بگذار نور را تمنا کنی. بگذار مچاله‌شده‌ات را بخوانم. خواندنی که انگار هیچ‌وقت خواندن نبوده. زیستنی شاید. جریان‌های زندگی. می‌بینی که من دستم را دراز کرده‌ام. نه من طرف توام و نه تو طرف منی. می‌بینمت در میان. در کشاکش تاریخ و جغرافیا. همین گاه-همین گاه. در هم‌آغوشی بی‌نهایت رنگین‌کمان.

درباره نویسنده

یک پاسخ بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب