محکوم- داود خلیلی
محکوم
داود خلیلی
باد میوزید و نزدیکتر میشد. با خود سرما و صدا و بو میآورد. سرما و بو و صدا بهنرمی از هم سوا میشدند بهسوی پوست، بینی و گوشهای حساسش.
سرما
سرما کمی آزارش میداد ولی او بیاعتنا و لختی منتظر، لمیده بود.
صدا
ادرار شکارچی برف را آب میکرد. برگ خشک یخزده در زیر گامهایش ناله میکرد.
بو
بوها در شامهاش واکاوی میشد.
شلاق سرد و خون یخزده، باروت نمکشیده، توتون سوخته، عرق آشنای مرد، عطر پایدار زن بیهیچ شباهتی.
مادر با پیکر تنومندش مانع تعدی باد شد.
خواهر کوچکش فارغ و ناهوشیار از مخاطرات جنگل با چشمانی خواب، برای فرار از سرما و گرسنگی به او و سینۀ مادرش چسبیده و بیدغدغه شیر میخورد.
از آرامش خواهر و گرمی تن مادر او نیز آرام گرفت.
شب روشن بود سیاه و بدون ابر.
از پنجره به آسمان نگریست. ماه تنها بود، گرد و درخشان.
مادر چشمان پرتمنایش را فهمید و به سخن آمد. گوشهایش تیز شد. نگاهش از آسمان به چشمان مادر دوخته شد. سپس به دهان گرم و سحرآمیزی که ذهن روشنش را تبدیل به نقاشیهای جاندار میکرد. «ماه سیب بود. سیبی کوچک اما دلاور، شجاع و بیباک، زمانی که از درخت جدا شد، جاذبه را باور نکرد. بهجای سقوط پرواز را برگزید و بهجای زمین راه آسمان را پیش گرفت. هرچه بالاتر رفت بزرگ و بزرگتر و درنهایت دستنیافتنی و تسخیرناپذیر شد. ماه یگانهاسطوره نیست، کافی است به آسمان بیانتها بنگری.»
نگاهش به آسمان بازگشت. به ماه، به جادوی درخشش ستارگان، دور، زیبا، بیانتها…
آن شب زیبا به پایان رسید.
متن کامل این داستان کوتاه در فصلنامۀ تخصصی ادبیات داستانی و شعر معاصر “داستان شیراز” (سال هفتم– شماره بیست و ششم– زمستان 1402) منتشر شده است.